میتینگ بوف نگین رضا ( 23 اسفند )
افراد حاضر : آرمینا ، حسین ، کمیل ، سورنا ( زندی ) ، آرش ، سورنا ( دوست آرش ) ، مسعود و در انتهای میتینگ مهران و دورکاس میدوز ( شرمنده اسمشو نمیدونستم ! :D )
و پس از قرن ها باز هم میتینگ ! اونم کی ؟ ساعت دوازده ظهر ! اونم کجا ؟ نگین رضای آریاشهر . خدایا یک پولی به ما اهدا کن و یک عدد مغز حتی اگر هم شده ناقص به مدیر محترم میتینگ اعطا کن تا چنین تز هایی ارائه ندهد !
قبل از این که گزارش میتینگ رو شروع کنیم باید از همه اونایی که به نحوی خبر بهشون نرسید عذرخواهی کنم و از همین جا درود مکفی نثار روح وزیر ارتباطات کنم که همه اس ام اس ها رو درجا میفرسته .
عرضم به حضورتون که قبل از میتینگ بنده زنگ زدم به کمیل که آدرس نگین رضا رو بگیرم ، کمیل در حال آدرس دادن : بعدش اونجا یه پل عابر هوایی هستش ...
من : چی هست ؟ پل عابر هوایی ؟
کمیل : همون ... هرچی که هست ! :D
( اگر میتونستم ببینمش از پشت تلفن یحتمل شبیه همین :دی شده بود ! )
تماس بعدی با تینا گرفته شد یا بهتره بگم تینا با من تماس گرفت ==>
من : سلام چطوری ؟ میای دیگه ؟
تینا خیلی شاد و خوشحال : آره خیلی خوشحالم میبینمتون و اینا حتما میام و اینا ...
چند دیقه بعد : البته من هنوز مامانمو راضی نکردم !
من یه نیگا به ساعتم که دوازده رو نشون میده میکنم و با لبخند در تلاشم خودمو کنترل کنم ! :D
خلاصه ، ما راه افتادیم و رسیدیم اونجا . من که رسیدم ساعت دوازده و نیم بود ولی فقط کمیل و حسین و سورن رسیده بودن .
نکته : از همون دور هم چهره کمیل کمی شگفت زده به نظر میرسید ، بعد که نشستم دلیلش رو اینطوری توضیح داد : باورتون میشه ؟! حسین شیش و پونصد پول پیتزا داده !
اینجا بود که سورنا هم اظهار شگفتی کرد از این اتفاق غیر معمول و کلا کمیل وقتی هم پیتزا اومد با یک حالت خیلی عاشقانه به پیتزا نگاه میکرد انگار دلش نمیومد پیتزائه رو بخوره و خب من هم با تعریف هایی که شنیدم کاملا بهش حق میدم . من و سورن منتظر بودیم پیتزای ما رو هم بیارن ، حسین پیشنهاد کرد که فعلا از پیتزای اونا بخوریم تا بعد ... من اقدامی نکردم که کمیل تذکر داد این اتفاقات محیر العقول سالی یک بار میفته و بهتره که منم وارد گود بشم .
نکته : در حین پیتزا خوردن ما دریافتیم که زین پس باید برای کمیل پیشبند بیاریم ، بچه غذا خوردنش نابوده ! :D
نکته 2 : یه سری از این صندلی کودک ها اونجا بود ، قرار شد سورنا اگر بچه آرومی باشه یکی از اونا رو بهش جاییزه بدن ولی نامردا زدن زیرش !
آرش و سورن هم از راه رسیدن و پس از صرف نهار همگی بلند شدیم رفتیم به سمت پارک ( نکته جالب این که همه توی این تصمیم گیری دخیل بودن الا آرش ! من اقتدار مدیریت میتینگ رو حقیقتا تحسین میکنم و شکر بخورم اگه دفعه بعد میتینگ به مدیریت این بنی بشر برم ... هووووف ! ) :D
خلاصه رفتیم پارک و اونجا دور از جون شما مثل کودکان سه چهار ساله ( بلا نسبت ِ سه چهار ساله ! ) من که دوییدم سمت تاب و فکر کردم این بار هم تنها آتیش بسوزون ِ میتینگ منم ولی گویا این مدت دوستان خیلی متغیر شدن ، آرش و سورنا هم دوییدن سمت الاکلنگ ها ! :D
سورنا چند دقیقه ای آرشو همینطور تو هوا نگه داشت و مجددا اقتدار مدیریت میتینگ رو زیر سوال برد ، من اگر جای آرش بودم بلاکش ... نه ببخشید ، تحریمش میکردم . چه معنی داره مدیر میتینگ توی هوا دست و پا بزنه ؟ استغفرالله و اتوب الیه ! :D
بعد آرش هوس سرسره بازی کرد که باز هم نمونه ای از زیر سوال رفتن مدیریت میتینگ رو میبینید و من برای حفظ شخصیت مدیر از ذکر بقیه صحنه ها خودداری میکنم !
جونم براتون بگه که خلاصه بعد از همه این بچه بازیا ( مجددا عرض میکنم ، بلا نسبت ِ بچه ! ) ماها راه افتادیم به سمت گلدیس و اینجا هم برای تصمیم گیری همه دخیل بودن الا خود آرش که من باز هم اقتدار مدیر میتینگ رو تحسین میکنم که واسه خودش یه پا مدیر بود . ایشون باید یه دوره آموزشی پیش علی نیلی بگذرونن به عقیده من !
بین راه مسعود به ما ملحق شد که خدا امواتشو بیامرزه ، نزدیک به یک ربع ِ ساعت مارو معطل کرد تا از اونور بزرگراه بیاد اینور .
خلاصه ما رفتیم سمت گلدیس . اونجا یه چرخ تو طبقه اول زدیم ، اومدیم بریم بالا که دیدیم کمیل و حسین کلا ناپدید شدن .
من : مسوت حسین و کمیل کوشن ؟
مسوت : اوناهاشن ...
این دو نفر من نمیدونم دقیقا چی فکر کردن یا چه برنامه ای داشتن که از در پاساژ رفته بودن بیرون . واقعا واسه من یاس فلسفی به وجود اومد در این باره !
در همین اثنا که ما قدم میزدیم و اینا ، نمیدونم حسین دقیقا چی گفت که کمیل به مسعود گفت : این حسین امروز یه چیزیش میشه پول پیتزا میده ...
حسین هم چنان سینه سپر کرده بود که گویی من آنم که رستم بود پهلوان ! :D
خلاصه گشتی در گلدیس زدیم و اومدیم بیرون . دم در .
من : خب حالا کجا بریم ؟
مسوت : بریم آیس پک .
آرش : آره من یه آیس پک میشناسم که ...
سورنا : اوکی بریم !
و این گونه شد که ما به راه افتادیم به سمت آیس پک . در همین لحظات یک مشاجره بین مدیریت بسی محترم میتینگ و سورنا پیش اومد .
آرش :سورنا دقیقا داری کجا میری ؟
سورنا : آیس پک مگه نمیخوایم بریم ؟
آرش : آره ولی از اونور نیست ، اینور دم مترو آیس پک داره .
سورنا : اینور نزدیک تره تا مترو چهل دیقه راهه .
آرش : بابا اونجا آیس پک کجا بود ...
کمیل : بحث بین دوتا بچه محل !
خلاصه ما بی توجه به مقام معظم مدیریت میتینگ دنبال سورنا راه افتادیم ( رسما و غیر رسما : شکر خوردیم ! :D
آرش : من گزارش میتینگ خواستم بنویسم تو تایتلش بزرگ مینویسم : مدیریت میتینگ آرش . این چه مدیریتیه آخه ...
و من شخصا باهاش هم عقیده م . این چه مدیریتیه آخه آرش !
ما همچنان در حرکت بودیم در کوچه ای ناشناس .
کمیل : سورنا داری ما رو میبری خونه خودتون ؟
سورنا : نه بابا بیاید .
چند دیقه بعد .
مسعود : سورنا ما رو کجا داری میبری ؟
سورنا : آیس پک . بیاید شما !
لحظاتی بعد .
من : سورنا الله وکیلی میدونی ما رو کجا داری میبری ؟
سورنا : بابا شما بیاید .
چند دیقه بعد .
کمیل : به جان ِ خودم این سورنا داره ما رو میبره خونه شون .
مسوت : سورنا چه دلی داری ، من جرئت نمیکنم حسینو تا صد متری خونه مون ببرم .
کمیل : آره بابا ، فردا صبح ساعت شیش صبح حسین زنگ میزنه : سورنا بپر بریم یه کله پاچه بزنیم !
سورنا : ای بابا ، شماها بیاید .
دقایقی بعد تر .
کمیل : سورنا ما رو ببری آیس پک نباشه ، شام چتر میشیم خونه تون ها .
سورنا : شماها بیاید .
کمی بعد .
سارا اس ام اس داد : کجایید ؟
من : داریم میریم خونه سورنا اینا .
سارا : هان !!!؟؟؟!!!
و بالاخره رسیدیم به آیس پک ...
سورنا : هه ... بسته س !
و مثل تیر از کمان در رفته دویید رفت اونور خیابون .
من : آرش بدو بگیرش جان ِ آرمینا یه پس گردنی بهش بزن !
و اینجا بالاخره مدیریت میتینگ با صلابت تمام و با خشمی فورانی دویید دنبال سورنا و خب سورنا هم طبعا ورزشکار حالا ندو کِی بدو ولی آیا او گمان میبرد که بتواند از چنگال خشن و مدیریت وارانه آرش جان سالم به در ببرد !؟
ما جمیعا نشستیم تا بلکه مدیریت محترم میتینگ و سورنا بوقی پیداشون بشه و در این مدت تلاش کردیم یه تصمیم گیری ئی بکنیم .
کمیل : من میگم بریم پارک ملت .
مسوت : نه بریم مترو پارک ملت چیه .
حسین : آقا بریم ونک .
مسوت : ونک بریم چیکار ؟
حسین : آیس پک بخوریم دیه .
کمیل : من که میگم بریم پارک ملت .
مسوت : اگه بریم اونجا آیس پک نباشه کی کتک میخوره ؟
کمیل : من که میگم بریم پارک ملت .
حسین : حالا تو بیا .
کمیل : من که ...
همین لحظه مدیریت ارجمند میتینگ در حالی که یقه سورنا رو گرفته بود بازگشت و اجازه نداد کمیل برای اِنمین بار بگه : من میگم بریم پارک ملت ! :D
خلاصه ما به راه افتادیم سمت مترو تا تو راه یه تصمیم گیری ئی انجام بشه . رسیدیم دم مترو و از همونجا یه آیس پک شروع کرد چشمک زدن .
آرش به حالت :دبلیو : من هی میگم بریم دم مترو آیس پک بخوریم هی شما بگید نه .
سورنا : آخه اون آیس پکه ؟
آرش : نه پس آیس بکه ! :D
البته من اگر جای سورنا بودم با توجه به سوختگی بیش از حد صحبتی نمیکردم . خلاصه ما وایساده بودیم برای تصمیم گیری . مسعود هم داشت با سورنا صحبت میکرد . بالاخره تصمیم گرفتن برن تو آیس پکیه .
مسعود داشت به سمت یک تیر میرفت .
من توی دلم : حتما میبینه دیگه .
مسعود یه ذره فاصله ش کم میشه : مگه میشه نبینه ؟
مسعود چند سانت بیشتر فاصله نداشت : اِ اِ ندیده !!
و به این ترتیب مسعود از بین اون همه فضای باز دقیقا جایی که اون میله هه بود رو انتخاب میکنه برای عبور و خب البته با تمام قدرت خودشو میکوبونه به میله ! میله و مسعود همزمان شروع میکنن به تاب خوردن و جماعتی کثیر در اطراف ما یک هو از خنده منفجر میشن . باور نمیکنین اگه بگم جمیع ملت داشتن هر هر میخندیدن به این صحنه . واقعا برای همه سوال بود که اون همه فضای باز ، این همه جا برای عبور ، احساس شبحیت بهت دست داده که با مخ میری توی میله بشر !؟ :D
البته جا داره از همین جا درود مکفی نثار روح شهرداری کنم که چنین میله هایی رو ساخته . باب میله باید خودش شعور داشته باشه ، چشم داشته باشه بپره اونور . ای صلوات تو روحتون با این میله های کوری که ساختید ! :D
بگذریم ... جدا بگذریم چون هیچی نمیشه گفت که چرا مسعود دقیقا رفت تو میله !!
خلاصه رفتیم طرف آیس پکیه ، بدون این که کسی آیس پک بخوره فقط از جلو مغازه ش رد شدیم و بعد از خرید چند بطری آب معدنی از اون یکی در مترو اومدیم بیرون ! ( میدونم ، مرض داریم ! ) :D
نشسته بودیم و حسین رفته بود ببینه تاکسی های اونور مترو کجا میرن که من یهو احساس کردم پشتم یخ کرد و صدای خنده یه نفرو ( نفهمیدم کی بود وگرنه حساب اونم میرسیدم ! ) شنیدم . حدود پنجاه شصت متری از جام پریدم و دیدم سورنا به حالت دو نقطه دی داره بهم نگاه میکنه و بطری خالی ِ آب یخ هم دستشه . اینجا بود که من آمپر چسبوندم ، با تمام قدرت دنبال سورنا دوییدم و متاسفانه بطری آب ارزشمندمو روش خالی کردم . دقیقا کاری که لحظاتی بعد اون یکی سورنا با آرش کرد و جذبه مدیریت محترم میتینگ رو زیر سوال برد !
خلاصه حسین اومد و گفت که مسیر هیچکدوم از تاکسیا بهمون نمیخوره و ما حرکت کردیم سمت اتوبوسا . اونجا سورنا بطری منو گرفت روی زمین وایسوند تا فکر کنم میخواست لهش کنه که کمیل از زیر پاش بطریه دزدید . برادران عزیز و خواهران دلبند ، چشمتون روز بد نبینه ، چهار تا پسر گنده با یه دونه بطری ، وسط ایستگاه اتوبوس شروع کردن به فوتبال بازی کردن ! باور میکنید اگر بگم همه ... بلا استثنا همه ها داشتن با حیرت بهشون نگاه میکردن
و خوشمزه مسعوده که میگه : به نظرتون چرا همه اینا دارن به ما نگاه میکنن !؟
من : مسعود واقعا به نظرت چرا دارن نگاه میکنن !؟
نکته پارازیتی : تمام مدت مسعود با توجه به کبودی و باد کردگی کله ش یه بطری گذاشته بود رو سرش . بعد که یه کم بررسی کرد متوجه شد کله ش کبود نشده و جوش آورد : کبود نشده که مگه مرض دارید دروغ میگید !؟ :D
همینطور که ملت در تلاش بودن تا تصمیم بگیرن ما متوجه استعداد های درخشانی در اطرافمان از قبیل رونالدو ، کاکا ، بوفون ، زیدان و غیره شدیم .
پس از پیشنهاد اقصی نقاط شهر از جمله : میدون صنعت ، پاساژ گلستان ، پارک ساعی ، پارک ملت و غیره ... من و کمیل و حسین تصمیم گرفتیم نیم جو اراده داشته باشیم و مثل یک مشت انسان فرهیخته پاشیم بریم خونه مون ! به همین سادگی ! و بقیه بچه ها همچنان داشتن بحث میکردن !
حرکت کردیم سمت مترو و کمیل وایساده بود تا بلیط بخره که حسین گفت : کمیل فکر کنم باید چهار پنج تا بلیط بخری !
و ما دیدیم که سورناها ، آرش و مسعود دارن میان . بعد از یه کم اختلاط تصمیم گرفتیم بریم آیس پک مترو ، بعد پاشیم بریم خونه هامون . خلاصه ما رفتیم توی آیس پک و همونطور که منتظر آیس پک بودیم آرش گفت :
بچه ها مهران داره میاد !
که در اینجا همه ما همزمان زدیم زیر خنده ! :D
خلاصه مهران اینا اومدن و ما هم قیام کردیم که بریم . بیرون مترو یه آقایی ایستاده بود داشت گیتار میزد و به طور کاملا جدی خیلی خیلی فوق العاده میزد واقعا منو تحت تاثیر قرار داد . رفتم بهش پول بدم تا دو قدمیش رفتم . کیف پولم رو وا کردم بعد دیدم ای داد ِ بیداد ... پول خورد ندارم که ! در نتیجه در کمال متانت پنج هزار تومان گذاشتم تو کیف ِ یارو و برگشتم ! ( د ِ ! حیا کنید ! به چی میخندید !؟ ) :D
وقتی برگشتم از پنجره یارو رو نگاه کردم ، طرف رفت سمت کیفه ، پنج تومنیو گویا دید ، چشاش گرد شد و در کیفو بست ! :D
همین که ما حرکت کردیم بریم ، من خیلی آروم زیر گوش کمیل گفتم : کمیل من پنج تومن دادم به اون یارو که گیتار میزد !
کمیل : چی !!؟
من دوباره تکرار کردم و اضافه که : صداشو در نیاره !
بعد از حواله کردن دو تا پس گردنی ، کمیل برگشت سمت حسین : حسین این پنج تومن داده به اون یارو گیتاریه .
حسین : خب پنج تومن ... چی !!؟ پنج تومن به کی دادی !!؟
این وسط یکی که نفهمیدم کی بود گفت : این پولو به من میدادی تا صبح واست گیتار میزدم ! :D
مهران که شنید به قول خودش نزدیک بود مث مسعود با کله بره تو دیوار ، آرشم که معمولا موقع تلفن صحبت کردن متین و ایناس ، چشماش دقیقا گرد شد ! اِاِاِاِ ! خب پول ِ خورد نداشتم چرا اینطوری نیگام میکنید ! :D
و خب این باعث شد تا دقایقی من سوژه میتینگ بشم ... باب چیه مگه آدم باس یه کم دل گنده باشه ! :D
همونجا از سورنا ها و آرش جدا شدیم و رفتیم سوار مترو شدیم . نه که هیچ جای دیگه ای گیر نیاوردیم همون جا من دو تا عکس از حسین و کمیل گرفتم و البته فیلم هم که موقع فوتبال بازی کردن این خرس گنده ها گرفته بودم .
نکته پارازیتی : تزی که برای کبود شدن کله ش مسعود داد باحال بود : میگم چهار نفر بودن ، شاخ شدم همه رو زدم ... بعد گیج بودم رفتم تو میله ! :D
و این گونه بی برنامه ترین میتینگ ما به پایان رسید و جا داره از همین جا نه تنها درود مکفی نثار روح مدیریت میتینگ و ایضا سورنا کنم و علاوه بر اون کمال تشکر رو از اقتدار و شخصیت و شان مدیریت محترم می تینگ به عمل بیارم ! :D
عرضی نیست ... ذت زیاد !
این جمعه میتینگه ؛ هرکی خبر بهش نرسیده یا به هر دلیلی از زمان و مکان میتینگ خبر نداره با من یا مهرناز تماس بگیره !
بعدا گله نکنید که خبر ندادیم ها ! :D
آقا تایتل زدن واسه این وبلاگ عشقیه ! این جا قانون و اینا نداره . زین پس هرگونه دست بردن تو پست این و اون هم تحریم میشه ! :D
میتینگ دخترونه ( 15 آذر )
افراد حاضر : آرمینا ، مهرناز ، مریم ، سارا ، تینا
و دومین میتینگ دخترونه ما که ابتدا قرار بود با حضور ده یازده نفری برپا بشه و در انتها با حضور پنج نفر برگزار شد !
آقا این مریم پدر ما رو در آورد واسه یه میتینگ . من پشت دستمو داغ کنم اگه دیگه هماهنگی به مریم بسپرم ! قرار میتینگ اولش پاساژ گلستان بود که تینا اس ام اس داد فرگل نزدیک باشه میاد منم واسم نزدیکتر باشه راحت ترم . بنداز ساعی . گفتم اوکی و انداختم ساعی . با این حرکت برنامه سه نفر ، یعنی تینا ، سرمه و پرستو که تا آخرین لحظات میخواستن بیان کنسل شد و عملا به گند کشیده شدن میتینگ هم از همون لحظه آغاز شد .کمی بعد تر مریم اس ام اس زد که من تمرین و مسابقه و فلان و بیصار نمیام ! منم گفتم پس به بچس خبر بده که کنسله قضیه . از اونجا که به مریم اطمینانی نیست خودم به همه خبر دادم که ملت کنسله قضیه . خودمم با مهرناز برنامه گذاشتم که بریم گلستان یه چرخ بزنیم که مریم اس ام اس داد آقا من میام میتینگو بذار . دیگه نزدیک بود جوش بیارم که گفت میخوای من خبر بدم ؟ گفتم تو به سارا و تینا خبر بده ؛ منم به مهرناز و فرگل و بهشاد و بچه های خودمون خبر میدم که گفت اوکی . فرگل برنامه ش کنسل شد و به دنبال او از فیض دیدار بهشاد هم محروم شدیم !
خلاصه این که ابوی گرام با همراهی خانم والده بنده رو رسوندن پارک ساعی و راس ساعت یک و نیم که موقع میتینگ بود و مهرناز هم اونجا منتظر من بود . بنده زنگ زدم به مریم : الو سلام مریم ، مریم کجایی ؟!
مریم : تو کجایی ؟!
من : پارک ساعی دیگه ، کوشی تو ؟
مریم پس از دقایقی سکوت : اممم ... آرمین من تندیسم فکر کردم میتینگ کنسله !
قیافه مهرناز دیدنی بود . در حالی که خونش به جوش اومده بود گوشی رو از من گرفت : مریم یا همین الان میای اینجا یا دیگه نه من نه تو !
مریم : باشه باشه من خودمو میرسونم .
مهرناز : لابد به سارا و تینا هم نگفتی .
مریم : من قرار نبود به سینا بگم !!!!
من و مهرناز : واااااااااای ! مریــــــــــــــــــم !
و خلاصه پس از مقادیر زیادی حرص خوردن گوشی رو قطع کردیم . زنگ زدیم به سارا که تازه از حموم تشریف آورده بودن و خدا رو شکر تونست خودشو برسونه . به تینا هم زنگ زدیم که برنامه ش اوکی شد و خودمون هم شروع کردیم به قدم زدن توی پارک
آقا من و مهرناز دچار عقده های فرو خورده شدیم . اون سری میتینگ پارک ایرانشهر ما رفتیم آب زرشک بخریم آب آلبالو به ما غالب کردن این سری رفتم آب آلبالو سفارش دادم .
مهرناز : آی میخندیم بهت آب زرشک داده باشن .
من : مهرناز یه کم ترش نیست ؟
مهرناز یه قلپ میخوره و به حالت :دی به من خیره میشه : آب زرشکه آرمین !!
و حرص بود که ما نوش جان فرمودیم .
تا حدود ساعت سه من و مهرناز واسه خودمون تو پارک ول گشتیم . بالاخره سارا پیداش شد و من و مهرناز از متر کردن طول و عرض پارک نجات پیدا کردیم . تینا هم تشریف فرما شد و بالاخره مریم که به قول مهرناز " خونش حلال بود " !
من همین که مریم رو دیدم ، کاپشنم رو در آوردم ، آستینامو دادم بالا ، یه خط و نشون از دور واسش کشیدم و به سمتش حمله ور شدم . واقعا شانس آورد اسلحه دیگری دم دستم نبود و با همون کاپشن افتادم به جونش و تا میخورد زدمش ! بالاخره کتک کاری ما تموم شد . من که بعد از یه دنبال بازی مفصل کلا فیس و استیلم به هم ریخته بود رفتم موهام و اینا رو مرتب کردم ، بعدش که برگشتم مریم در یک حرکت شهرستانی محض کلاه مانتوی من رو کشید رو موهام و عملا رنگ زد به سر تا پای موهای من !
من : مریم شوخی نکن ! شوخی نکن مریم تو اصلا با کسی ای خدااااااااااااا !
خلاصه این که رفتیم سمت کاج تا یه چیزی بخوریم . به قول یکی از دوستان بلاگر اگه ما شانس داشتیم اسممون رو میذاشتن شانس الملوک . یه دونه آب پرتقال گرفتیم که نی ِش سوراخ بود و صداهای ناجوری از خودش در میاورد و تا دقایقی مایه انبساط خاطر ما شد . در اینجا مریم رفت دوستاشو برسونه که با دیالوگ " برو دیگه جلو چشمم نیا " ی من رو به رو شد . خلاصه این که مریم در عرض سیم ثانیه رفت و برگشت . جا داره که اینجا سرعت عمل مریم رو تحسین کنم واقعا .
بعدش از کاج اومدیم بیرون . من به بچه ها گفتم تولد یکی از دوستانه که میخوام واسش کادو بخرم . در نتیجه به سمت ولیعصر حرکت کردیم . همین که ما از پارک اومدیم بیرون گوشی من زنگ خورد . پدر جان بودند : کجایین ؟
_ : ما داریم میریم سمت ولیعصر .
_ : من تو پارکم که !
من : :-o بابا من که گفتم الان نیا بهت زنگ میزنم .
_ : اشکال نداره اینجا با این کلاغه دوست شدم ! شما چند نفرید بگو بیام دنبالتون .
من از مریم یه آمار گرفتم و اونم گفتش که ماهنوش میخواد سر فتحی شقاقی و ببینیمش . منم به بابام گفتم که بیاد سر فتحی شقاقی .
خلاصه ماهنوش اومد و کلی از دیدنش خوشحال شدیم و از قضا با مهرناز هم مدرسه ای از آب در اومد . قدم زنان داشتیم میرفتیم . تینا هر از گاهی هذیان هایی به زبون میاورد که من و مریم کنترلش میکردیم . سارا با من مِن باب مصائب کادوی تولد همدردی کرد و مهرناز هم با ماهنوش میگفت و اینا .
خلاصه این که رفتیم تو شصت تا مغازه و اومدیم بیرون آخرش به نتیجه نرسیدیم . بابام زنگ زد : کجایید شماها من سر فتحی شقاقیم !
من : :دی . بابا ما داریم میریم ولیعصر شما بیا اونجا .
_: اوکی منم میرم اونجا .
منم هرچی اصرار کردم که برو خونه نرفت آخرش .
ما همچنان رفتیم و رفتیم و رفتیم که بابام دوباره زنگ زد : کجایی ؟
_ : شما کجایی ؟
_ : من سر زرتشتم !
من : :دی بابا ما فاطمی ئیم !
احساس کردم بابام داره شاکی میشه اینجا بود که منم شروع کردم به داد و بیداد سر مریم با این لیدریش ! خلاصه این که در یک حرکت پیچیدیم به سمت زرتشت .
و از اینجا بود که جذاب ترین بخش میتینگ رقم خورد. ما رفتیم توی پاساژ کامران و طبقه پایینش یک عدد سنگ فروشی ( سنگ های جواهری و اینا ) بود . در اینجا جا داره از بچس بپرسم اگه منو نداشتید چیکار میکردید ؟ خلاصه رفتم تو مغازه و بقیه م دنبال من اومدن . هرچند که هر پنج دقیقه یه بار مهرناز میگفت دیرم شد ، تینا میگفت باید برم و بابام میگفت : کجایید !؟
آقا حیف که زن داشت ! فقط حیف که زن داشت ! من نمیدونم تو اون سن و سال زن گرفتنش چی بود !
فقط بگم کفمون برید . یعنی این بشر منبع اطلاعات ، هی میگفت هی میگفت ، دلایل علمی ، متا فیزیکی و غیره و غیره برامون از همه چی میاورد .
برگشتم گفتم سنگ آذر رو دارید ؟
گفت خودتون آذری هستید ؟
گفتم خیر برای یکی از دوستانم میخوام .
فرمودن اگر دوستتون رو میاوردید یه تخفیف ویژه پیش من داشتید قدر دوستتون رو بدونید خیلی ماهه !
قابل توجه سینا و سورنا ! :D
یه سنگ آورد ، زمردی بود به اندازه یک بند انگشت . سنگ ماه اردیبهشت . تینا گفت این چنده ؟
فقط حدس بزنید . نه خداییش جون ِ من چشماتون رو ببندید حدس بزنید ! فکر میکنید چند بود !؟
پنجاه و چهار میلیون تومن !
تینا : امم ... خب دیگه چه خبر !؟ :D
سنگ ماه آذر رو آورد ، خیلی کوچیک مثلا اندازه یه ناخن ، سی و خورده ای هزار تومن . انواع و اقسام سنگ ها رو دیدیم . سنگ ماه های مختلف . یه تیکه این آقای محترم شروع کرد بهمون گفت که هاله هرکدوم چه رنگیه . منم تو دفترچه نام آشنام داشتم مینوشتم . رسیدم به تینا ، نوشتم تین تین . ایشون فرمودن : این خیلی خوبه ، اگر کسی دفترچه شما رو بدزده عمرا نفهمه شما چی نوشتی چون قبل از رمز گشایی دفترچه تون میمیره ! مثلا با دیدن تین تین انواع و اقسام لبنیات به ذهنش میاد !
یه جای دیگه سارا انگشترشون رو دادن به این آقا ، من نمیدونم چی گفتم ، که ایشون برگشتن گفتن : شما به فکر خودت باش باز ایشون یکی رو دارن که واسشون از این خرجا کنه !
و من به این نتیجه رسیدم باید زودتر به فکر خودم بیفتم ! :D
داشتن برای ما از سنگ ها و اعجاز خداوند و اینا صحبت میکردن گفتن : حالا این که خوبه ، من یه بار برای یه بنده خدایی یک ساعت و نیم از امام جعفر صادق ( ع ) حرف زدم تهش فهمیدم طرف کلیمیه ! :D
برو بچس این آقا خیلی اطلاعاتش روشنگر بود . ما تصمیم گرفتیم از این به بعد میتینگامون رو اونجا بذاریم . با یک استدلال قوی همه فرق بین شخص متاهل و مجرد رو فهمیدیم .
آقای مسلمی : روز زن جواهر فروشی ها شلوغ میشه ، روز مرد اگه گفتید کجا ؟
سارا : جوراب فروشی ها !
آقای مسلمی : آفرین ، کاملا معلومه شما متاهلی ! :D
و اما نقطه اوج میتینگ سوتی فجیع و وحشتناک من بود که ایشون تا آخرین لحظاتی که اونجا بودیم تا کل کل میکردیم با استفاده از اون سوتی منو میشوندن سر جام . و البته این باعث نمیشد من زیپم رو بکشم و تیکه نندازم !
آقای مسلمی داشت به سارا و مهرناز میگفت اگر گفتید چرا این سنگ سرمه ایه . اونام داشتن حدس میزدن . من یه لحظه سر رسیدم و پرسیدم : بحث سر چیه ؟
مهرناز : چرا اسم این سنگ سرمه ایه .
من : ا ِ چه جالب منم یه دوست دارم اسمش سرمه س !
من که ندیدم ولی مهرناز میگه طرف یه دیقه میخ من شد ، بعد از مقادیر زیادی کف و خون گفت : واقعا چه استدلال محکمی از این استدلال محکم تر نمیشه . شما سعی کن کلا استدلال نکنی تو عمرت !
وبچه ها دقیقا به این شکل =)) در اومدن .
خلاصه این که تا آخرش هرچی من تیکه مینداختم به ملت ایشون میپریدن وسط که شما تیکه ننداز و اینا . یه جا هم برگشت گفت : شما استدلال کنی اتفاقا کسی نمیتونه رو حرف شما حرف بیاره .
گفتم چطور ؟
_ : چون زنده نمیمونه . بنده خدا از خنده رو دل میکنه میمیره.
و این ملت نامرد هم هر هر میخندیدن !
و البته در نهایت با هم صلح کردیم و ایشون هم گفتن چون شبیه برادر زاده منید زیاد باهاتون شوخی میکنم !
دوستان ، فکر نکنید ما دخترا موجودات ملایم و مهربون و اینایی هستیم ، یه تیکه آقای مسلمی یه سنگ در آورد : این سنگ رو شما پودر کنی بدی به هرکی استشمام کنه وضعیت گوارشی معده ش به هم میریزه و تا دو هفته خلاصی از دستش ...
ما یه نگاه شیطانی با هم رد و بدل کردیم و هر پنج نفر همزمان پرسیدیم : آقا این سنگه چنده ؟!
نشون دهنده اینه که ما قاتل های بالفطره ای هستیم :D
من به شخصه در طول عمرم از مصاحبت کسی انقد استفاده نکردم که از مصاحبت جناب متخصص سنگ استفاده کردم . فوق العاده بود ملت . آدرسشو میدم اگر خواستید برید حتما :
ولیعصر . ما بین زرتشت و فاطمی . پاساژ کامران . طبقه زیر همکف . گالری آمتیست .
در ضمن ، آذری های عزیز اگر خواستید برید حتما کارت شناسایی ببرید که تخفیف ویژه دارید . به گواه خودشون البته :
_ : یه دفعه یه خانوم ده نفر رو برای من آورد گفت همشون متولد آذرن .
منم گفتم اینطوری نمیشه باید کارت شناسایی ئی چیزی داشته باشن از شانس من همشون کارت همراشون بود ، بیچاره شدم بس که بهشون تخفیف دادم ! :D
تینا همون جا رفت . بعدش ما از پاساژ اومدیم بیرون . لازم به ذکره بابای من وقتی دید ما دو ساعته توی اون مغازه ایم شاکی شد رفت خونه . بعدش من زنگ زدم بهشون گفتن بریم سر زرتشت . خلاصه من و مهرناز و مریم حرکت کردیم سمت سر زرتشت و تو راه یه خرس گنده برای دوستمون بالاخره خریدیم ( اگر میخواستم سنگ ماه تولد طرفو بخرم ، کیف پولم که هیچی ، خودمو هم میذاشتم روش پولم نمیرسید ! :D )
اونجا پدر و مادر اومدن دنبال ما و مهرناز و مریم رو رسوندیم خونه مهرناز اینا . منم رفتم یه سی دی و دو سه تا کتاب از مهرناز گرفتم و اینگونه بود که میتینگ به پایان رسید !
کلا این که خیلی خیلی خیلی خوش گذشت . هرکی نیومد جاش خالی ( هرچند که نزدیک بود پای سینا باز شه به ماجرا با سوتی ِ مریم ! ) و هر کی هم اومد مرسی که زحمت کشید . بنده به شخصه پشت دست داغ کردم هماهنگی به مریم نسپرم و تینا هم نتیجه گرفت الکی نسبت به سنگی که قیمتش رو نمیشناسه ابراز علاقه نکنه . مرسی از مهرناز بابت اون دو ساعتی که همراهی کرد منو . مرسی از مریم بابت فاجعه فجیعش ، مرسی از سارا به خاطر ضرب الاجل رسوندن ِ خودش ، مرسی از تینا به خاطر منور نمودن مجلس ما و در نهایت مرسی از خودم که میتینگ گذاشتم ! :D
پ.ن 1 :هیشکی مدیر میتینگ رو تحویل نمیگیره ناچار خودش خودشو تحویل میگیره !
پ.ن 2 : تا من نباشم که میتینگ دخترونه نمیذارید . میتینگ اولیو که خودم گذاشتم . بعدیم کار خودم بود . باو یه ذره اراده داشته باشید !
در حاشیه : نشسته بودیم رو تاب ، یه آقایی اومد به ما گیر داد که پاشیم . دو قدم که دور شده بود مهرناز گفت : این آقائه همیشه به ما گیر میده
ظاهرا طرف شنید برگشت گفت : این آقائه به شما گیر نمیده با شما دشمنی که نداره . به این آقائه گیر میدن اونم به شما گیر میده .
یه جورایی هم دلم سوخت هم خجالت کشیدم !
,؛,؛,؛,؛,؛,؛,؛,؛,؛,؛,؛,؛,؛,؛,؛,؛,؛,؛,؛,؛,؛,؛,؛,؛,؛,؛,؛,؛,؛,؛,؛
$#$#$#$#$#$#$#$#$#$#$#
آرش م !
خب من همین ابتدای گزارش اظهار شرمندگی میکنم که باید بعد از همچین فردی این وبلاگ رو آپ کنم و اینا ! :دی متاسفم دیگه و اینا ! خیلی خلاصه مینویسما که همه بخش های اصلی جا بشه و اینا !
ساعت 4.30 با سورنا متروی صادقیه قرار داشتم ، که با سورنا کلی بحث و کل کل شد که من عمرا سره وقت برسم ! زمانی که رسیدم جلوی مترو ، با تماسش مواجه شدم !
سورنا : بیا آریاشهر !
آرش : مرتیکه ... اهم ! سه ساعت اومدم مترو میگی برگرد ؟!
سورنا : تقصیره من نیست سینا میاد !
آرش : ... اهم ! :دی
بالاخره رفتم آریاشهر و ساعت 5 ! دیدم سورنا و سینا با لبخند های ملیح و آره :دی دارن میان و سوار ماشین شدیم و به سمت ِ مکان ِ مورده نظر حرکت کردیم ! بعد از تماس های جذابی که حاصل شد برام و اینا رسیدیم به پارک ِ مورد نظر که با آرمینا و پارسیا که وسط چمن ها بودن و مهرناز و سارا و پژمان و مریم مواجه شدیم !
آرش : اه اه ، این کیفِ کیه گذاشته رو صندلی ؟! بردارید باب میخوایم بشینیم ، عهه !
مهرناز : کیف ِ آرمینا ! :دی
آرش : :دی
و به این صورت کیف که در مجاورت زمین قرار گرفته بود دوباره به بالا اومد و روی صندلی جای گرفت :دی بعد هم که مهرناز قضیه اینکه چندین نفر ! رو با من اشتباه گرفته پژمان حرف زد و اینا و بعد من و سینا تصمیم گرفتیم به انتهای پارک بریم برای یکسری بحث های مردونه ! :دی و با تذکر پلیسی که اونجا حضور داشت بقیه هم بلند شدن اومدن اونجا !
بعد از دقایقی مسعود و دانیال هم به جمع ِ ما پیوستن و در همون هیاهویی که ملت سعی داشتن طالع بینی مجله موفقیت رو بخونن ، نظره من رو فردی جلب کرد !
آرش : امم ... مسعود ! تو چه شباهتی بین ِ اون پیرمرده که اونجا روی صندلی سمت ِ چپ نشسته و حاج محسن ِ پارک کاشف میبینی ؟! :دی
مسعود : کدوم ؟ آآآآآآآو ! :دی ! ایول ! خوده خودشه !
و به این صورت شد که بقیه ملت هم پی بردن و به طرزه ضایعی نگاه کردن و مریم هم پاشد بره ازش بپرسه که اون واقعا حاج محسن هست یا نخیر !
دقایقی بعد حدود شش هفت دختر از جلوی ما رد شدن !
سورنا : واو ! بریم آرش ؟!
آرش : ایول باو ! بریم :دی !
سورنا : دانیال میای ؟!
آرش : ولش کن بابا ، بیا بریم خودمون !
و به این صورت با تکه کاغذ هایی که پیدا کردیم و خودکاری که همیشه همراه من هست ، تعدادی شماره نوشته شد که البته تحویل هم داده نشد دقیقا ! چون حجم تماس هایی که با من گرفته میشد لحظه به لحظه بیشتر میشد و تصمیم گرفتیم که بیخیال شماره دادن بشیم :دی البته اگر این دلیل هم نبود باز ما دلمون راضی نمیشد که بخوایم با کسی آشنا بشیم و اینا ! :دی
بالاخره ملت پاشدن رفتن از نمایشگاه دیدن کنن و ما هم بعد از خریدن چندین فال که توسط ملت فروخته میشد به جمعشون پیوستیم و البته خیلی زود هم اومدیم بیرون و راهی ِ دربند و اینا شدیم ! پژمان و خواهرش و آرمینا و پارسیا و مریم با یک ماشین رفتن و متاسفانه من و مهرناز و سورنا و سارا هم با یک ماشین ِ دیگه !
سورنا : اممم ... آرش میدونی هر کی جلو بشینه باید پولو حساب کنه ؟!
آرش : یعنی من ، بیام پول ِ شما سه تا رو حساب کنم ؟! من حاضرم پول ِ ماشین ِ خالیو حساب کنم ولی به خاطره شما پولی ندم ! هرچند من ترجیح میدادم با اون یکی ماشین ِ میرفتم پول ِ اونا رو حساب میکردم !
راننده : خوب ناراحتی سواره این شدی ، پیاده شو برادرم !
آرش : نبابا یه دلیل ِ دیگه ای داره و اینا که حالا بگذریم :دی
بحث هایی صورت گرفت و بعد هم بحث هایی در مورد جادوگران و بعد هم در مورده یک مسئله دیگه ! و راهنمایی های سورنا و مهرناز !
بالاخره رسیدیم و بعد از تماس هایی که گرفتیم ، مجددا به سمتِ دربند راه افتادیم و اونجا با جمعیت مواجه شدیم !
صاحب یکی از از هجره ! ها ! : خانوما برید اون ور تر !
آرمینا : ای بابا ، ما هر جا میریم که شما میگی برو اون ور تر ! میخوای اصلا بریم وسط ِ خیابون ماشین بزنه بمیریم ؟!
و بالاخره رفتیم یک گوشه !
تقققق ( افکت زدن پس گردنی )
سورنا : خاک تو سرت آرش ! یه ذره غیرت داشته باش !
آرش : تو الان انتظار داری من با زبون ِ روزه و بی حالی و اینا چیکار کنم !
بعد دیدیم که سورنا رفت اون سمت پیش ِ یارو ... مثلا غیرتی شده بود ! و بعد از دقایقی ، باهاش دست داد و روبوسی کرد و به سمتمون برگشت !
آرش : هه ! میخواستی روبوسی کنی من لبام کج نبودا ! این الان خی
لی غیرت بود یعنی ؟ :دی
در هر صورت به سمت ِ بالا حرکت کردیم و اونجا ملت حلیم و آش و قلیون و اینا سفارش دادن !
بعد از دنبال بازی های آرمینا با گربه ، و غیرت ِ نهفته در وجوده سورنا برای جلوگیری از این امر ، گفتن که میخوان برن ! و من و سورنا همراهشون رفتیم پایین و بعد از سوار شدنشون مجددا این مقدار راه رو برگشتیم ! و اونجا ملت بحث کردن در مورده اینکه تو آش ِ من فلفل ریختن و راستش آخرشم متوجه نشدم کی ریخت و چقدر ریخت ! ولی من به فلفل خوردن عادت دارم ، نمیسوزم ! :دی
بالاخره ساعت 10 ملت پاشدن و منم دیدم دارن طولش میدن ، خودم سوار شدم و اومدم پایین !
ملت : خیلی کاره زشتی کردی پاشدی رفتی خودت ؟ کجایی حالا ؟ تو تجریش وایسا !
ملت هم رسیدن و اینا ! و سورنا برای اولین بار بصورت جدی قیافه گرفت که چرا من پاشدم خودم اومدم پایین !
سورنا : شانس آوردی فقط اومدی پایین ، اگه رفته بودی که دیگه نه من نه تو !
آرش : :X من اگه میدونستم انقد منو دوست داری صبر میکردم با هم بیایم عزیزم :دی
در حین دست دادن ، مهرناز من رو به سمت ِ خودش کشید و باعث بهم ریختن اذهان عمومی شد !
آرش : عزیزم برای دست دادن از همون فاصله هم میتونی اقدام کنیا ! :دی
مهرناز : نترس ! نمیخوام بوست کنم !
آرش : نبابا ! تو رو خدا بیا هر کاری میخوای اصلا بکن :دی
آرش : امم ، از همون فاصله دست بده تو ام سارا !
سارا : اییییششش !
بالاخره خداحافظی و اینا و من متوجه شدم که مریم برای اولین بار با یه پسری دست دادن ! اونم پژمان بود که خیلی عجیب بود و اینا !
آرش : برای چی بعد تو با پژمان دست دادی ؟
مریم : آخه خیلی دوسش دارم !
آرش : بوقی من داوشتم ! چی میگی ؟!
و به این صورت دو بار بزور با هم دست دادیم در جهت جلوگیری از عقده ای شدن :دی
و اینکه بالاخره به آریا شهر رسیدیم و از اونا جدا شدیم و منم ساعت 10:45 رسیدم خونه !
یکی از بهترین و صمیمی ترین میتینگ هایی بود که رفتم !
؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،
آرمینام !
و این هم از آخرین میتینگ تابستونی که باید بگم فوق العاده خوش گذشت و همونطور که در ماشین خطاب به مریم ، غزال ، پژمان و پارسیا ذکر کردم ما در انتها به دلیل خندیدن در شب های قتل به عذاب الهی دچار خواهیم شد !
ظهر شنبه با مهرناز صحبت میکردم که خیلی بی مقدمه گفت آرمینا پارک هنرمندان میتینگه میای و اینا منم گفتم صحبت کنم ببینم چی میشه ! صحبتمون عملا به زد و خورد کشید و در نهایت خانم والده با ذکر این که به پارسیا هم میگی بیاد لطف فرمودند و بنده رو روانه کردند !
ساعت چهار و نیم مریم به من زنگ زد و صداش تیریپ " خدا منو بکش ! " داشت : آرمینا کجایی !؟
من تقریبا فکم افتاد : خونه ... تو کجایی !؟
مریم شروع کرد ضجه زدن : من پارکم آرمینا بیا به دادم برس ؛ من تنهام ، من خسته م ، من دارم میمیرم ...
در نهایت من با یه کم دلداری دادن به مریم و فحش دادن بهش راه افتادم . تو ماشین به این نتیجه رسیدم رنگ لباسم یه کم شاد و شنگوله برای روزای قتل ؛ به پارسیا اس ام اس زدم روسری سیاه داری ؟! و وقتی سوار ماشین شد به حالت :دی ذکر کرد که نداره و کلی منو مشعوف کرد !
بالاخره ما رسیدیم و دیدیم مهرناز ، مریم ، سارا و پژمان اونجان که من برای اولین بار پژمان دیدم و به این نتیجه رسیدم بچه چقدر مظلوم و معصومه و یحتمل مث من که میخواستن اسمم رو بذارن معصومه اسم اون رو هم میخواستن بذارن حسین ِ مظلوم ! :D
و سپس پژمان در یک حرکت بسی کیوت گفت اون آرش نیست ؟!
و ما به جایی که اشاره کرد نگاه کردیم و ییهو همگی منفجر شدیم ! =)) اون فرد شخصی بود بسی بلـــــــــــند ( یعنی یه چی میگم یه چی میشنوید ! ) و لاغر که من هنوز تو فکرم چطوری میدید چون یه کلاه قرمز تا روی دماغش اومده بود و مث این بچه های معصوم و پاک سرش پایین بود و داشت قدم میزد ! تلاش کردیم عکس بگیریم ازش که نشد متاسفانه ! :D
سپس پارسیا منو کشید کنار که مخ منو با برنامه ای که ریختم طبق معمول بجوئه و من در حال اره دادن تیشه گرفتن ؛ یه چیزی تو مایه های اومدن شنیدم که توجه هم نکردم ! بعد برگشتیم و دیدیم که سینا سورنا و آرش اومدن که مدل موی نجیبانه سورنا بسی من رو متعجب کرد ! :D
ما در حال گفتمان بودیم که یک آقای محترمی تشریف آوردن : بچه ها احترام بزرگتر های بغلیتون رو نگه دارید
این آقا که رفت سینا در یاس فلسفی بود که : من برم بپرسم چطوری احترامشون رو نگه داریم ؟! :D
باری به هر جهت ما تصمیم گرفتیم از اونجا به سمتی دیگر حرکت کنیم که بعدا مشاهده کردیم اون آقای محترم به بزرگترهای کناریمون هم تذکری داد یحتمل با این مضمون : " احترام کوچیکتر های کناریتون رو نگه دارید ! "
بعدش مسعود و دانی به ما ملحق شدن که دوستان متوجه آقای متینی روی نیمکت مشرف به نیمکت ما نشسته بودن ؛ همین که ما متوجه اون آقا شدیم یهو دیدیم اثری از مسعود اینا نیست ! :D
مریم تصمیم گرفت بره از اون آقا بپرسه که آیا حاج محسن است ولی با کمی تامل به این نتیجه رسیدیم که اگر درصدی از موی حاج محسن در پیکرش بود ، با آلودگی صوتی های ما ، کهکشان رو برسرمون خراب میکرد ! :D
عملیات چل گیس کردن موهای سینا با مخالفتش ناقص موند وگرنه داشتم یک شاهکار هنری خلق میکردم ! :D
ما فهمیدیم مریم یک فیلسوف است ! و در ضمن سینا و سورنا باید به دیگران نشان بدهند که عقل و شعور دارند ( ؟ ) :hammer:
من دانی رو خفت کردم که تو دفترچه مذکور بنویسه و تصمیم داشتم سینا رو هم خفت کنم که گفت من نوشتم ! گفتم کو و ایشون با باز کردن صفحه چهارده آذر یک عدد علامت تعجب نشونم داد ! تو مسیر حرکت به سمت ِ دربند توضیح داد که باور کن من کلی فکر کردم و تو ذهنم نوشتم ، بعد از فکرا و حرفای خودم تعجب کردم ، واسه همین علامت تعجب گذاشتم ! :hammer:
در مسیر حرکت به سمت هفت تیر ، پسرها که عقب تر بودن متوجه یک صحنه جذاب شدن ، گرداگرد پژمان ، مظلومترین پسر که چه عرض کنم مظلومترین فرد حاضر در میتینگ رو دخترا احاطه کرده بودن و اینگونه شد که همه مشتاق شدن جلسات خصوصی با پژی داشته باشن ! :D
بگذریم از این که چقدر ملت در مسیر چرت و پرت گفتن و تیکه پروندن و حافظا ، مهم اینه که من و غزال و پژمان و مریم و پارسیا در یک ماشین به سمت دربند حرکت کردیم !
توی راه یه سره از بچه ها اسم میبردیم و بعضی وقتا برای احراز هویت شناسه میگفتن . بعد اسم گروه ها و اینا رو هم میاوردیم . در یک لحظه مریم به نکته ای اشاره کرد : الان این یارو با خودش میگه ما از کدوم دیوونه خونه فرار کردیم ! :D
ما هم به این نتیجه رسیدیم که بهتره خفه شیم !:D
بالاخره رسیدیم دربند که پدر بنده زنگ زد و گفت هشت و نیم میایم دنبالت که من زدم تو سر خودم چون ساعت هشت بود ؛ در نهایت پس از پیاده روی های من و بالانس زدن های پارسیا روی مغز ابوی ِ گرام رضایت داد نه بیاد دنبالم !
یه آقای محترمی هم اونجا بود که قبل از رسیدن بچه ها یه بار به ما گفت : بد جایی وایسادید و اینا
ما رفتیم اونورتر ؛ یه سری دیگه گفت باز ما یه کم تکون خوردیم بار سوم که بچه ها رسیده بودن برگشت گفت منم حوصله م سر رفت : آقا ما هرجا رفتیم شما گفتی برو اونورتر دیگه کجا بریم ، خوبه بریم وسط خیابون ماشین بهمون بمیریم !؟ :D
یکی پشت سرم گفت : این الان اعصاب نداره
و منم با یه حالت شاکی رفتم از اینور به اون سمت حرکت کردم ! :D
و بالاخره ما به سمت بالا حرکت کردیم ؛ اولش آروم حرکت میکردیم بعدش مسعود یک دیالوگ صد در صد اشتباه به زبون آورد : آرمینا ندو ! :D
و من که تا اون لحظه به زحمت بالا میرفتم یه لحظه حس شربازی تو وجود جرقه زد و مدل این بزهای کوهی که از اینور میپرن اونور شروع کردم بالا رفتن و قبل از همه رسیدم بالا !
آرش : خوب شد مسعود گفت ندویی ها ! :-w
خلاصه این که رفتیم بالا و نشستیم همین لحظه من یک عدد گربه لاولی دیدم و از جام پریدم . در مرحله اول آرش و سورنا دنبالم حرکت کردن و در مرحله دوم سورنا خیلی زیبا با من گلاویز شد که به سمت گربه هه هجوم نبرم ! :D
بالاخره ما تصمیم گرفتیم بریم سر خونه زندگیمون که باز آرش و سورنا زحمت اسکورت مارو کشیدن ( سورنا همیشه پای ثابت ِ این اسکورت هاست ! :D )
موقع پایین اومدن من پریدم لبه این کانال که داد ملت رو بلند کردم ! :D
در انتها به عنوان اوج ِ شاهکار ما یه ون رو دربست گرفتیم که جناب راننده با سرعت مافوق نور از هرچی کوچه پس کوچه تاریک و خلوت بود ما رو رد کرد ، من که هیچی ولی پارسیا واقعا دست به دعا برداشته بود ! :D
و اینگونه ما به خانه رسیدیــــــــــــــــــــــــــــــم !
فقط باید بگم که
فوق العاده بود !
ساعت 2 بعد از ظهر !
زرت ( افکت صدای رسیدن اس ام اس ! )
سورنا : ساعت 4.30 مترو باشیا !
زورت ( افکت صدای ارسال جواب اس ام اس ! )
آرش : چشم !
به این صورت میشه که آماده میشم و اینا و ساعت 4:15 از خونه میام بیرون ، منتظر ماشین میشم ، بالاخره سوار یه پژو میشم ، شیشه ها رو میکشم بالا .
آرش : لطفا کولر بزنید ! موهام ! B-)
دقایقی بعد :
زرت زورت زارت ! ( افکت صدای زنگ موبایل )
سورنا : کجایی مرتیکه ؟
آرش : باب نزدیکم ! پنج مین دیگه اونجام !
سورنا : عجب اُسگلیه ها ! زود باش بابا !
مقابل مترو !
آرش : سلام ! کدوم گوری بودی ؟
سورنا : سلام ، همینجا !
ماچ موچ مووچ ! ( افکت صدای رو بوسی هات ! )
سورنا : میبینم که آره ... با ما که میای خزی ، ولی حالا که ... تیپ زدی و اینا !
آرش : مرتیکه بوقی من از وقتی که یادم میاد همینطوری اومدم میتینگ !
و به این صورت میشه که مقادیر زیادی گیر های چرت و پرت و بی پایه و اساس ِ سورنا به من شروع میشه تا جایی که بخوام ... آره L-)
بالاخره بعد از طی کردن شونزده ایستگاه مترو و رفتن با مسعود به سمت رسالت و دیدن مهرناز و دانیال و راهی شدن به سمت سید خندان و اینا ! رسیدیم به پارک اندیشه ! اونجا مریم و آرمینا رو دیدیم و اینا . که بعد تینا هم بهمون اضافه شد !
اونجا مهرناز اشاره کرد که دفترچه نمیدونم چی میشه اسمشو گذاشت ! خاطرات ؟ یادبود ؟ غیره ؟ :دی آره این دفترچه آرمینا پیشش هست و اینا !
آرمینا : امم ، بیا توش بنویس !
آرش : نچ ! چیزی به ذهنم نمیرسه !
و دفترچه بزور به من داده میشه ! و با عجز و ناتوانی از همه کمک میگیرم !
آرش : مسعود ! من تو این چی بنویسم ؟!
مسعود : یه چیزی بنویس دیگه !
آرش : آهان ! ممنون از راهنماییت !
آرمینا : آرش بنویس !
آرش : مریم ! من تو این چی بنویسم ؟!
مریم : میخوای دفترچه شعرمو بدم که یه چیزی بنویسی ؟!
آرش : اوهوم اوهوم !
مریم : خب نیاوردم ! یه چی بنویس دیگه !
آرش : :|
آرمینا : آرش بنویس !
آرش : مهرناز من این تو چی بنویسم ؟
مهرناز : خودت میدونی دیگه ! مگه به تو نداده ؟!
آرش : خیله خب !
آرمینا : آرش زود باش بنویس دیگه !
آرش : تینا من این تو چی بنویسم ؟
تینا : امم ... بنویس ( سانسور ! ) :D
آرش : نچ ! نمیشه که ! یه چیزه خوب باید بنویسم !
آرمینا : زود باش آرش !
آرش : امم ... بزار خب از یکی کمک بگیرم ! ... امم ، سورنا !
آرمینا : اه اه ! هیچی ننویسی سنگین تره تا از این کمک بگیریا !
آرش : خودم میدونم ، سورنا رو گفتم یه کم بخندیم :D
آرمینا : ای بابا ! زود باش دیگه ! امتحان دارما !
آرش : خب من چیزی به ذهنم نمیرسه ، میخوای تو برو امتحان زبانتو بده ، بعد بیا من برات مینویسم !
آرمینا : نچ ! زود باش !
و به این صورت من تنها چیزی که به ذهنم هم نمیرسه ! مینویسم و میدمش دست ِ آرمینا !
به این صورت مریم و مهرناز و تینا به سمت ِ آرمینا حمله ور میشن که با مقاومت رشیدانه آرمینا تینا و مریم بیخیال میشن ولی مهرناز همچنین جیغ جیغ کنان دنبال آرمینا میدوئه و با کلی جار و جنجال میگیره و میخونه و بعد میده به آرمینا ! البته در این بین بخشی از دفترچه هم پاره میشه !
آرش : ای بابا ! اگه من میدونستم دست نوشته هام انقدر ارزش داره که یه سره همینطوری مینوشتم الکی ! :)) بیا بابا ، ناراحت نشو مهرناز ، ورق بده یکیم واسه تو بنویسم سر خورده نشی ;;)
مهرناز : [-(
اینجا آرمینا از ما جدا میشه و میره برای امتحان زبانش و ما هم تصمیم میگیریم که با اومدن ِ سینا بریم به سمت ِ رستوران ! از نکته جالب ِ این بخش میشه به شهرستانی بازی سورنا و بشین پاشوی فردی ! ( سووت ! ) اشاره کرد !
همینطوری حرکت میکنیم تا اینکه کم کم هوا رو به تاریکی میره ! ملت با چای که سره یکی از کوچه ها داده میشد افطار میکنن ، منم صبر میکنم و کمی جلوتر آب معدنی میگیرم و با ساندویچ الویه خوشمزه مریم به همراه تینا افطار میکنیم !
بالاخره ملت به خودشون میان و سوار ماشین میشیم تا به سمت ِ رستوران مورد نظر حرکت کنیم !
تینا : بزارید من حساب میکنم ! بزارید من حساب کنم دیگه خب ! :-> و پول میده دست ِ راننده !
راننده : حالا خودمون خانوم ، دیگه این حرکتو جایی نزنیا ! و یک عدد دویست تومانی میگیره بالا !
تینا : :"> چیزه ، من آخه همش پنج هزار تومنی داشتم که !
آرش : امم ، ببخشید آقای راننده ! جدیدا دخترا کند ذهن شدن دیگه ! شرمنده آبرومون رفت ! :))
و به اینصورت پیاده میشیم و مقادیری میایم بالا و مقابل رستوران پرستو و آرمینا رو میبینیم و وارد میشیم و خدمه محترم رستوران میز ها رو میچسبونن بهم و ما هم میشینیم . ( لازمه به عنوان پی نوشت بگم اولین رستورانی بود که خدمه شخصا میز ها رو به هم چسبوندن و این نشون میده که ... همین شعور و ایناشون بالاس ! )
ملت سفارش میدن !
مهرناز : خب آرش 400 تومن بده !
آرش : بیا !
مهرناز : ;)
دقایقی بعد
مهرناز : خوب آرش تو چهار تومنتو دادی ! درست شد !
آرش : :)
دقایقی بعد
مهرناز : ببینم آرش ، تو پول ِ غذاتو دادی ؟/:)
آرش : آره بابا ! :-w
بالاخره غذا ها میاد ! من چیز برگرم رو میخورم !
مهرناز : آرش ؟! تو 400 تومن ِ نوشابتو دادی ؟ :-?
آرش : ~x(
آرمینا : انگشترتو در بیار ! ( به توان ِ 50 ! )
پرستو : امم ، میدونی نشونه ی جالبی نیستن اینا ؟!
آرش : اوهوم ! اتفاقا به همین دلیل گرفتمشون :D
پرستو : آهان !
آرش : امم ، دقت کردید پرستو همیشه کنارش یه صندلی خالی هست و تا انتهای میتینگم خالی میمونه ؟! :D
ملت : علیرضا ! :)]
و به این صورت میشه که بالاخره یکی از انگشتر ها رو از دستم میکشه بیرون !
بالاخره غذا رو میخوریم و در کنار ِ همه جریانات و شوخی ها و بحث ها میایم بیرون !
مهرناز : آرش تو گفتی پولتو داده بودی دیگه ؟
آرش : نه ندادم ! ای کوفت ! اصلا نمیدم ! به تو ربطی داره ؟ وای خدا ! X-(
ملت خداحافظی میکنن و داریم بر میگردیم که آرمینا تماس میگیره که علیرضا اومد !
ملت : :-w:-$
و به این صورت میشه که ملت برای دادن هدیه هاشون میرن پایین و سلام و علیک کوتاهی میکنن و به همراه ِ احسان بر میگردیم !
ملت خیلی ناراحت شدن از این حرکت علیرضا و تاخیرش ! در هر صورت بالاخره همراه سورنا و احسان و سینا به سمت ِ سهروردی رفتیم !
مقابل یکی از فروشگاه ها !
سورنا : آرش آب معدنی میخوری ؟
آرش : نچ ! [-(
سینا : چرا ؟!
آرش : نمیخورم دیگه !
و به این صورت میشه که سوار ماشینی میشیم و به سمت گیشا حرکت میکنیم که سینا پیاده شه اونجا !
آرش : سورنا یه ذره از این آب میدی ؟
سورنا : عمرا ! :->
دقایقی بعد
آرش : سورنا ! خواهش میکنم !
سورنا : نچ ! نمیدم !
دقایقی بعد
آرش : سینا تو بده !
سینا : نمیدم !
دقایقی بعد
آرش : احسان تو بده خب !
احسان : بیا عزیزم !
آرش : امم اینکه یخه ! نه قربونت ! بیا بگیر نمیخوام :-w
دقایقی بعد
آرش : سورنا بده دیگه !
سورنا : من حاضرم اینو بندازم بیرون ولی به تو ندم !
بالاخره بعد از کلی جار و جنجال سورنا یک قطره ! از آب معدنی رو میده ! آریاشهر هم از هم جدا میشیم و من به سمت ِ منزل حرکت میکنم و نزدیکه یازده میرسم خونه !
مریم : رسیدی خونه آرش ؟!
آرش : آره ! تو چی ؟
مریم : نبابا ! حالا سه ربع دیگه !
آرش : اوووه ! مرسی که زنگ زدی !
مریم : قربونت ... پس فعلا
اینم یه خلاصه کلی از میتینگ ! بینهایت موارد حذف شدند ! به خاطره اینکه ممکن بود به ملت بر بخوره !
اسم این عنوان هم برای این با علامت سوال و تعجب هست که گویا تولده علیرضا بود ولی خودش نبود !
،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،
آرمینام !
و تولد علیرضا مثلا ! :-w
در درجه اول که من جون ِ ملت رو به لبشون رسوندم و همینجا از کلیه دوستانی هی بهشون گفتم میام ، نمیام ، این میاد ، تو میای !؟ اون میاد ؟! رستوران میام ، پارک نمیام و غیره و غیره عذرخواهی میکنم !
ساعت یک ربع به شیش بنده از خونه به مقصد پارک راه افتادم ، کمتر از یک چهارم مسیر رو طی نکرده بودم که علیرضا زنگ زد :
_ : سلام چطوری کجایی !؟
_ : علیک خوبم تو راهم ، کجایی !؟
_ : باب این جماعت الان اونجان که !
_ : کدوم جماعت !؟ کجا !؟
_ : پارک دیگه !
_ : باب ده دیقه به شیشه یعنی چی اونجان !؟
_ : حالا بگذریم ، ببین آرمینا ، به پرستو بگو هفت و نیم دم موسسه تون باشه ، من و احسان میایم اونجا از اونجا با هم میریم ! پارکو نمیایم .
_ : اوکی !
لازم به ذکره که رستوران رو هم نیومد این همه ما رو خفه کرد !
رسیدم به توپچی که مریم زنگ زد : سلام آرمینا کجایی من تنهام و بدو و اینا !
من : من سر پارکم ، مقاومت کن اومدم ! ![]()
در نهایت من یک عدد مریم رو پیدا کردم که داشت میزد تو سر و کله یه دوربین از اول تا آخر ! در همین لحظات تعدادی از اراذل نام آشنای پارک که خیلی هم ارادت دارن خدمت بنده و دوستان تشریف آوردن دقیقا پشت نیمکتی که من و مریم نشسته بودیم !
من : مریم پاشو بریم ...
مریم ( سرش پایین و به شدت درگیر ) : هان؟ باشه الان الان ...
من : مریم پاشو بریم !
مریم : باشه بابا دو دیقه صبر کن ...
من با یه لحن خیلی اضطراری که نزدیک بود دست به یقه بشم با مریم از جام پریدم : مریم میگم پاشو بریم !
و مریم بالاخره رضایت داد بریم به سمت یک عدد تلفن عمومی و آمار بچه ها رو بگیریم در راه مریم ذکر کرد که راستی غزاله هم ممکنه بیاد و اینا ! منم گفتم : " آها ! "
دم تلفن عمومی :
مریم : غزاله کجایی ؟!
غزاله : ... { من وارد مکالمات خصوصی مردم نمیشم ! }
مریم : آرمینا اینجاس ...
غزاله از اون سمت خط عشق نثارم میکنه و منم از این سمت عشقم رو بهش انتقال میدم ! و کلا این که خیلی عاشقانه شد خطوط ! :D
بعدش زنگ زد به مسعود : مسعود کجایید !؟
مسعود : ده دیقه دیگه میرسیم !
مریم : کجایید خب !؟
مسعود : الان الان !
مریم : بابا کجایید !
مسعود : همینجا !
مریم که رنگش به ارغوانی میزد تقریبا جیغ زد : کجاااااااا !؟
من جهت حفظ امنیت گوش های کلیه رهگذران و ایضا مسعود گوشی رو گرفتم : الو مسعود کجایید ؟!
مسعود : سر کوچه !
من : سر کوچه چیه !؟ سر توپچی ئید !؟
مسعود : بابا همینجاییم دیگه تو پارکیم !
من : کجای پارکید !؟
همین لحظه قطع شد گوشی و منم با تمام توان گوشی رو کوبوندم سرجاش : اههه !
بالاخره بعد از حرکت ما به سمت پایین و حرکت بچه ها به سمت بالا مهرناز زنگ زد به گوشی من : آرمینا کجایید !؟
تو اون هیر و ویر که من و مریم داشتیم یکی میزدیم تو سر خودمون یکی میزدیم تو سر اون یکی من یه چیزی از دهنم پرید و گفتم : باب من صورتی پوشیدم !
بالاخره مریم که بنویسید مریم بخوانید تلسکوپ از اینور پارک گفت : مسعود باهاتونه !؟ آها اوناها اوناها !
و بالاخره ما به گله پیوستیم ! سورنا ، دانیال ، آرش ، مسعود ، مهرناز و سینا ...
من : سینا کو !؟
مهرناز به حالت ِ :-w به سورنا نگاه کرد : سورنا فرستادش معلوم نیست کجا !
سورنا که اصلا انگار نه انگار چسبیده بود به دانیال کلا اعلام وجود نکرد ! :D
رفتیم زیر الاچیق و اونجا تینا هم به ما پیوست و لازم به ذکره فرگل با وجود تمام پیاده روی های من روی مغزش و دادن آدرس محل میتینگ در نهایت به علت کلاس و اینا نیومد که باید درود مکفی نثار روحش کرد و حافظا ! ![]()
در اونجا مهرناز دفترچه رو بهم داد و منم به زور فروش کردم تو دست آرش : بشین بنویس !
_ : 8-|
شایان ذکره از افراد فاقد صلاحیت هم کمک میخواست ، از اینور الاچیق دانیال که اونور آلاچیق بود رو پیج کرد : من چی بنویسم ؟!
دانیال کما فی السابق چرت و پرت گفت و آرش ترجیح داد به فکر خودش متکی بشه !
در نهایت به زور مزخرفات خودش رو به خورد ما داد و من واقعا متاسفم انقدر با مهرناز زدیم تو سر و کله هم و دفترچه رو به باد فنا دادیم تا نوشته شو بخونیم ! :D
بالاخره من دفترچه رو گرفتم با سرعت نور به سمت کلاس دوییدم تا امتحان بدم ، اون در کنار ویبره های پشت سر هم گوشی که روی پام تو کیفم بود . بالاخره پرستو اعلام کرد که میره دم آپاچی و آرش گفت راه افتادن و من هم ساعت هفت و نیم بدون این که روزه هه رو باز کنم از سر عباس آباد تا آپاچی رو با سرعت نور دوییدم و یه نتیجه ای رسیدم : من میتونم توی مسابقات جهانی دوی استقامت طلا کسب کنم !
توی راه زنگ زدم به مهرناز : کجایید ؟!
مهرناز عصبی و گیج : گم شدیم !
من : :D
بالاخره رسیدم ، دقیقا مثل میتینگ قبلی من و پرستو اولین نفرات بودیم ! منم رفتم یه آب به سر و صورتم بزنم که پرستو ذکر کرد رنگ و روت پریده و من یهو متوجه شدم ایول من هنوز هیچی نخوردم !
خدا رو شکر چند دیقه بعدش بچه ها اومدن و سینا هم ظاهرا در همین بین بهشون پیوسته بود . خلاصه ما نشستیم یه جا و من متوجه یک نکته مشکوک شدم : بچه ها چرا سر میز ما دستمال نیست ؟!
سینا : از بوف پاسداران اطلاع دادن یک عدد آرمینا داره میاد ، دستمال کاغذی ها رو جمع کنین !
من : ![]()
بعد موقع جمع کردن پول غذا و اینا شد ، مهرناز مشغول حساب کردن شد و همه به این موضوع وقوف یافتیم که هیچکس در جمع حاضر صلاحیت حسابدار شدن رو نداره ! در نهایت یا پول اضافه میومد یا کم میومد که مهرناز به هرکی میگفت پول خورد داری هیشکی نداشت ! همه حساب بانکی خالی کرده بودن و با تراول و ایران چک اومده بودن ! :D
در انتها مهرناز با خشانت به مسعود گفت : پول خورد بده !
و ما دیگه اثری از مسعود ندیدیم . چند لحظه بعد پرستو زد رو شونه م : اون کیه داره میاد ... مسعود نیست ؟!
و من ، سینا و تنی چند گفتیم : مسعود کجا رفته بودی !؟!
مسعود : خب رفتم پول خورد کنم دیگه ! ![]()
و یا سورنا یا دانیال نفهمیدم کدومشون گفت : فکر کنم تاکسی گرفته رفته سر نیلوفر دوباره برگشته تا پولش خورد شه ! :D
در نهایت ما پول غذاها رو حساب کردیم و نکته جذاب این بود که باز هم علیرضا نیومد . تو این گیر و دار پول گرفتن و اینا مریم دوربینه کذایی رو در آورده و داره ازمون فیلم میگیره ؛ و این گونه بود که فیلم گرفتن هم خز گشت !
نکته دیگه ای که مهرناز توجه منو بهش جلب کرد گوشی آرش بود که بیخیالش نمیشد :
من : مهرناز قبول داری آرش مشکوک شده !؟
تینا : اره آره کلا سر و گوشش خیلی میجنبه و اینا !
مهرناز : باید مواظبش باشیم !
مریم:ها کلا زیادی مشکوک میزنه یه ساعته داره حرف میزنه !
در اینجا آرش به زبون اومد : د ِ آخه بوقیا شاید مامانم باشه !
من ، تینا ، مهرناز ، مریم : ![]()
و بالاخره آرش ترجیح داد به بیرون از رستوران پناه ببره برای صحبت با فرد مشکوک که البته من و مهرناز تصمیم داریم در پروژه های جنایی آتیمون نقاب از چهره این بانوی مرموز که دل و دین از کف پسر مردم ربوده برداریم ! :hammer:
غذا ها آوردن و من مشغول زیر و رو کردن پیتزائه شدم : امم ... این سسش کو !؟
هیچکس خبر از سس مفقود شده نداشت که در نهایت من خودم بدون هیچ نیت شومی بلند شدم و با قریب به بیست تا سس برگشتم ! ترس و وحشت رو میشد در نگاه حضار خوند ! :D
بالاخره ما غذامون رو تموم کردیم و باز هم علیرضا نرسید ! در نهایت دوستان با ابراز نارضایتی و اینا پاشدن که برن
( این وسط من موفق شدم با همکاری مهرناز یکی از انگشتر های مسخره آرشو از دستش بکشم بیرون ، بعد دادمش به تینا که بده بهش ، دم در دیدم تینا داره با یه چیزی بازی میکنه :
_ : تینا این انگشتر آرش نیست ؟!
_ :
چرا !
_ : د برو بده بهش !
در نهایت آرش نگرفت ازش و این انگشتره هنوزم دست تینا هست ! )
پرستو زنگ زد که پدر محترمش بیاد دنبالمون و ما رو برسونه خونه ؛ منم زنگ زدم علیرضا : علیرضا بچه ها رفتن دیگه تلاش نکن بیای !
علیرضا : ... { خب جالب نبود ! آدم هرچیزیو که تو گزارش میتینگ نمیذاره ! حیا کنید !
} من سر نیلوفرم !
تینا زنگ زد به بچه ها و بالاخره راضیشون کرد برگردن ! در نهایت ملت برگشتن ، علیرضا و احسان به اندازه دو دیقه ملت رو دیدن و احسان با بچه ها رفت و علیرضا موند که از دل پرستو در بیاره و تینا آشتیشون داد .
و اینگونه بود که میتینگ به انتها رسید ! ![]()
نکته : من توی این میتینگ دنبال بازی نکردم جماعت ! برید شاد باشید ! ![]()
اولاً لازم به ذکره که این میتینگ اسمش بوف ِ پاسداران بود، ولی من دقیقاً همهجای میتینگ بودم الّا بوف! :دی
شب گذشته، یک خانوم محترمی به من اساماس زد که آرمینا میگه فردا ساعت 2 بیاین بوف ِ پاسداران، به کمیل هم یه جور ندا رو بده. طبق معمول منم گفتم پشم!
خلاصه اینطوری شد که من به آرمینا گفتم فردا یه کاری دارم و احتمالاً طرفای سه میرسم و رفتم روی نرونهای کمیل پیادهروی کردم که فردا پا میشی میای، اون بندهی خدا هم هی میگفت باب من کونکور دارم و درک کن و اینا و... در کل گفت نمیام ولی اومد! :دی
صبحش من از ساعت 7 ِ صبح با تلاشهای حیرتانگیز حاجآقا اسلامی، شروع به یک تهرانگردی ِ حسابی و مواجه شدن با انواع و اقسام حاجی بازاری و تاجر و قاچاقچی و قاچاقفروش (:دی) کردم که از ساعت یک و خوردهای با تماسهای مکرر از جانب ِ آرمینا مواجه شدم که هی میگفت چرا نمیای. قاعدتاً یه چند دقیقهای اومدم خونه که حاضر بشم و اینا و در همین حین احسان تصمیم گرفت وقتشو تلف من نکنه و منم با کمیل قرار گذاشتم که دم حسینه ارشاد همدیگه رو ببینیم که اونم اونجا تصمیم گرفت وقتشو تلف من نکنه :دی
منم به حاجآقا گفتم که من حاضرم و رفتم و اینا، ایشون فرمودند که من میرداماد کار دارم، میرسونمت. ولی من نمیدونم چرا نیم ساعت بعد دوباره توی دفتر یه حاجی بازاری ِ دیگه بودم. :دی
و با هر بدبختیئی که بود من خودمو به بوف رسوندم و بگو چی دیدم؟! :دی ملت دم در به شکل :come: وایساده بودن و دوتا از دوستان میخواستن تشریفشون رو ببرن که با مقاومت شدید من مواجه شدن، ولی آخر سر رفتن :دی
من هم گشنه و تشنه، به اتفاق دوستان و آشنایان راه افتادم و ملت گفتن کجا بریم و اینا که بعد من یادم افتاد توی اهتشامیه، پایین ِ یونیسف یه پارک نوساز و ردیف هستش و با توجه به اینکه پارک دقیقاً پشت بوف بود رفتیم اونجا. بعد هم با کمیل یه جای خیلی خفن توی پارک پیدا کردیم که اینطوری استخر بود، بعد یه سطح شیبدار میرفت توی یه گودالی که وسط استخر بود که دقیقاً بالای دیوارههاش پره آب بود. :دی
بعدش ملت رفتن توی یه جایی که فقط دوتا صندلی داشت اتراق کردن و مریم و پریسا در همین حین رسیدن. ملت هم مشغول بازی با تجهیزات خاله بازیه آرمینا بودن :دی بعد هم یک جنگ و جدال سر نوشابه پیش اومد و آرمینا رفت و سارا یه دفعه خاطرنشان کرد که دو سه بار ماشین گشت رد شد. ما هم یه طبقه توی پارک رفتیم پایین و در همین حالت چون جماعت احساسات شهرستانی ِ خفنی دارن شروع کردن دنبال هم دوئیدن و خیس کردن همدیگه و بعدش هم یه جلسهی مشاورهی حیوانات سمی برگذار شد. یکی از دستاوردهای این میتینگ یه لیوان یه بار مصرف بود که صد و یک بار مصرف شد و همه یه استعمالی ازش کردن. :دی
بعد هم راه افتادیم که بریم توی شریعتی و توی مسیر من بالاخره ناهار خوردم. جلوی حسینه ارشاد هم سوار اتوبوس شدیم و وقتی سوار شدیم، آرزو کردیم که کاش سوار نمیشدیم :دی کمیل هم یه تیکه انداخت که بابا بیخیال، دوتا ایستگاه بیشتر نیست و دقیقاً به ایستگاه دوم که رسیدیم، یکی از رفقا که حرف ِ کمیلو جدی گرفته بود گفت پیاده شین. ماهم یه کم چپ چپ به رفیقمون نگاه کردیم که هنوز ده کیلومتری مونده عزیز دلم! :دی و دوباره سوار شدیم. بعد نزدیک سینما فرهنگ پیاده شدیم و رفتیم برای علی ِ عزیز که این میتینگ به منزلهی گودبای پارتیش بود (:دی) کادو خریدیم و به سمت بالا رهسپار شدیم. به پل صدر که رسیدیم یه دفعه یکی از رفقا زد زیر گریه که کو تا تجریش و ما میمیریم! :دی
بعد هم رسیدیم به یه جا که بستنی بخوریم و یارو گفت اسکوپی 800 و کمیل و سورنا تیریپ کفزدههای قرن ِ 18هم از مغازه اومدن بیرون و تصمیم گرفتیم که آیس پک بخوریم. چون سورنا برای خریدن کادو پول زیادی از ملت چاپیده بود، ملت فقط نفری هزار برای آیس پک اخ کردن. بعد از گرفتن آیس پکا دوباره مستقیم به سمت بالا رفتیم (لازم به ذکره که در طول مسیر من و مهرناز و گاهاً پریسا و ندرتاً مسوت بدون مکث صحبت کردیم! :دی) و مهرناز نتیجه گرفت که من با سرعت ِ سرسامآوری آیس پک میخورم (تا خود ِ تجریش هنوز داشتم با آیس پکه کلنجار میرفتم، حدوداً چهل و پنج دقیقه طول کشید! :دی) و بعد هم یک سری برنامهریزی برای افطاری و اینا کردیم و مراسم نخود نخود رو اجرا نمودیم. کلی هم با کمیل و مریم زور زدیم تا واسه من ماشینه سر ظفر پیدا کنیم. :دی
در نهایت خوش گذشت، ولی بینهایت خسته شدیم! طوری که من از سر ظفر تا خیابون اطلسی داشتم لخ لخ میکردم و به حالت درازکش به مقصد رسیدم.
پی نوشت: کسایی که بودن اونطور که حضور ذهن یاری میکنه: کمیل، سورنا، مسوت، آرش، احسان، علی، مهرناز، آرمینا (توی پارک جدا شد)، پرستو (دم بوف جدا شد)، فرزانه (با پرستو رفت)، مریم (توی پارک اضافه شد)، پریسا (توی پارک اضافه شد)، سارا و خودم!
پی پی نوشت: اینا میخوان یه تولد بندازن گردن من! کمک! :دی
+++++++++++++++++++++++++++++++
آرمینا م !
خب علیرضا از وسط به آخر میتینگ رو تعریف کرد منم از اول تا وسط میتینگ رو تعریف میکنم تا تکمیل شه قضیه ! :D
در واقع میتینگ چهارشنبه برنامه ریزی شد و من هم یه سره نگران بودم که خبرش به همه نرسه . در واقع این میتینگ قرار بود رسما دخترونه باشه ولی شب قبلش فرگل خبر داد که برنامه ش کنسله ، از اونجایی که مریم رو هم گیر نیاورده بودم که خبر بدم نتیجه گرفتم اگر دخترونه باشه ما باید بریم یه قل دو قل بازی کنیم در نتیجه به ترتیبی بسیار فجیع نصفه شبی تلاش کردم خبرش به همه برسه :
_: پرستو به علیرضا بگو دو اینا دم بوف باشه !
_ : اوکی !
_:سورنا به کمیل اینا بگو بیان میتینگو !
_: کمیل اینا یعنی کل اکیپ ؟
_: آره دیگه به همه بگو !
حالا این بز داره دونه دونه آمار میگیره ، به اینم بگم ؟ به اونم بگم ؟ به اون یکی هم بگم ؟
_: د کل اکیپ یعنی کل اکیپ دیگه چرا خنگ بازی در میاری بشریت !؟
علیرضا هم آمار بچه ها رو به این صورت به من داد
_ : کمیل نمیاد ، تینا کلاس داره مهرناز میاد !
_ : کمیلو راضیش کن بیاد !
_ : حرفش منطقی بود میگفت ...
_ : من نمیدونم تو میتونی راضیش کنی راضیش کن بیاد !
_ : خیلی قاطع گفت نمیام !
تو دلم : ها روشنش میکنم ! :D
فردای اون روز هرکاری کردم یک عدد تینا یافت نشد تا بهش خبر بدم . از طرفی یک عدد مریم پیدا شد که پس از فحش کاری فراوان _ که به پارک هم کشید _ بهش قضیه میتینگ رو گفتم و البته لازم به ذکره که پرستو تا آخرین دقایق با: آرمین من نمیام ، آرمین من میام ، آرمین من با فرزانه میام ، آرمین و کوفت ، آرمین و مرض و آرمین و درد بی درمون ... پدر من رو در آورد ! :D
در نهایت از اونجا که من همیشه دختر وقت شناسیم و شدیدا هم از این که کسی دیر کنه بدم میاد ( قابل توجه علیرضا ! :come: ) اولین نفر من و پرستو و فرزانه توی بوف و توی همون میزی بودیم که من خیلی خوشم میاد !
در اولین فرصت با کمیل تماس گرفتم دفعه اول برنداشت دفعه دوم برداشت که علی الظاهر خواب بود و من گرخیدم و گفتم الانه که فحشو بکشه به هیکلم ! :d خلاصه مدت مدیدی اره دادیم تیشه گرفتیم تا در نهایت با ذکر این جمله از سوی پرستو که " چقدر ناز داره ! " و خلاصه با بدبختی تونستیم این بشریت رو راضی کنیم که پاشه بیاد میتینگ و گفت که : حالا کجا هست !؟
از اونجا که ما به عنوان اولین نفرات رسیده بودیم پرستو به طور کلی من رو مورد عنایت قرار داد که من میخوام برم ، من کار دارم ، من میخوام برم پاساژ ، فرزانه دیرش شده و و و که در نهایت من با خونسردی تموم رستوران رو پیچوندم و در بیرون بوف از دوستان طلب کمک کردم ! کمیل پیشنها بسیار سازنده ای من باب پرستو ارائه داد که جا داره در همین جا مراتب قدر دانی خودم رو اعلام کنم ! :D
در نهایت من نشسته بودم و سرم رو انداختم پایین که پرستو گفت اینا آشنا نیستن !؟ سرم رو بلند کردم که بپرسم کیا که دیدم ... واو فرشتگان نجات سر رسیدن ! سورنا ، مسعود ، مهرناز ، سارا ، علی و آرش بالاخره پیداشون شد ! تقریبا میتونم بگم از جایی که نشسته بودم پرواز کردم به اون سمت میز تا مراتب عشق و علاقه خودم رو به اطلاع دوستان برسونم ! :D
سورنا یک سری صحبت من باب وبلاگ من کرد که من از اونجا که دختر خوبی بودم واکنشی به اون صورت نشون ندادم ! بچه ها نتیجه گرفتن گذاشتن دستمال سر میز کار خیلی احمقانه و خطرناکیه ، آرش نتیجه گرفت باید یقه ش یه کم بسته تر باشه تا مواد ریز مثل گوله های دستمال کاغذی نره توش و سورنا هم فهمید نشستن در کنار من احمقانه ترین کار ممکنه ! :D
پس از مدت نه چندان طولانی و البته بحث بر سر این که کدوم یک از این سه تن ، احسان ، علیرضا ، کمیل زودتر میرسن ( در نهایت همه مون فهمیدیم که پیام فخرایی به میتینگ خواهد رسید ، علیرضا نه ! :D ) ، با شنیدن این جمله " هه اینو ! " از سوی یکی از دوستان سرمون رو بلند کردیم و دیدیم کمیل هم به جمع گرم و دوستانه ما پیوست !
کمیل اولش کنار سورنا نشست ولی به قدری من کرم ریختم و هم کمیل هم سورنا رو به مرز جنون رسوندم نتیجه گرفت بهتره به شیوه خودش وارد عمل شه و بعد از عوض کردن جاش با سورنا یک سری اعمال خشانت بار بر روی گیسوان بیگناه من به عمل رسانید که منم جوش آوردم و حیف که موهاش خیلی کوتاه بود و نشد درست بکشمش ! :D البته یه سری به سمت دستمال کاغذی های واقع در میز پشت سرمون هم هجوم بردم که کمیل ( یا سورنا ! ) نرسید از دسترس من دورش کنه اما در نهایت سورنا با دادن دستمال کاغذی ها به مسئول اونجا خیلی ریلکس به اون یارو گارسونه گفت :
ما اینجا بچه داریم با دستمال کاغذی ها بازی میکنه نیارید سر میز ما و اینا ! :D
لحظاتی بعد تر احسان هم به جمع صمیمانه ما پیوست و سورنا نتیجه گرفت وقتش شده که علیرضا رو به شیوه خودش توجیه کنه در نتیجه گوشی رو از من گرفت و از جمع خانوادگی ( :D ) دور شد و علیرضا رو کاملا توجیهش کرد و منم به شیوه خودم پرستو رو توجیه کردم که بشینه سرجاش تا جمع تکمیل شه ! :D
دوستان نتیجه گرفتن بهترین کار اینه که منتظر علیرضا نمونن و غذا رو سفارش بدن ، بنده یک عدد هپی میل سفارش دادم که جهیزیه م رو هم پشت بندش بهم تقدیم کردن ولی به علت بی شخصیتی دوستان حاضر من جهیزیه م ناقص شد و کلا من فردا شوور برام گیر نمیاد ! :D
در نهایت پس از به گند کشیدن رستوران تصمیم گرفتیم چه علیرضا اومد و چه نیومد پاشیم بریم . دم در بوف پرستو و فرزانه تصمیمی که از ابتدای حضورمون در بوف گرفته بودن مبنی بر جدا شدن از جمع رو اجرا کنن و گذاشتن رفتن . تا اونور خیابون رفتن که بچه ها گفتن برو بگو صبر کنن تا این مردک پیداش شه ! خلاصه منم تیریپ عصبیت و اینا رفتم یقه اونا رو گرفتم و بالاخره یک عدد موجود خز و کم شعور و بی شخصیت به نام علیرضا از اون طرف خیابون پیداش شد که من نمیدونم پشت کی پناه بردم و گفتم : بهش بگید دم دست من نیاد ! :D
در نهایت علیرضا و سورنا علی رغم میل پرستو اینا براشون یه دربست گرفتن و روونه شون کردن ؛ ما هم پس از بحث های فراوان من باب این که کجا بریم ( پیشنهاداتی از زیلو انداختن رو چمن کنار کانال آب گرفته تا رفتن جایی که هنوزم یاد نگرفتم اسمشو و علاقه ای هم ندارم تو مایه های ِ موزه باغ ، باغ موزه ، موزه ای که باغ باشه ، باغی که موزه باشه ، موزه ای که تو باغ باشه ، باغی که توی موزه باشه ) تصمیم گرفتیم بریم همون پارکی که علیرضا گفت !
_ : سورن این کمیل تو نمایشگاه هم همینطوری بود که سرشو مث چی مینداخت پایین و جلو جلو میرفت ، همین الانشم همینطوریه !
این دقیقا دیالوگی بود که وضع رو توصیف میکرد ، زوج هایی که قدم میزدن مدام عوض میشدن ولی کمیل و علیرضا با اراده ای مصمم پنجاه متر جلوتر از جمع تنها تنها میرفتن ! :D
در نهایت به پارک رسیدیم ، من یه سری از بلندی های پارک رو فتح کردم ، مریم با ماهی تابه توسط من استقبال شد و کتکی که حقش بود رو خورد ، من و مریم یک سری بر علیه کمیل و یه سری بر علیه سورنا متحد شدیم ! سری اول کمیل حساب مریم رو با نوشابه رسید و سری دوم سورنا مثل سرباز از جان گذشته ای که در کنار استخر توسط نیروهای دشمن محاصره شده باشه زد به سیم آخر و با یک حرکت بس بی شخصیتانه منو بلند کرد و نزدیک بود بندازتم تو استخر ! :D
خلاصه این که زیاد دنبال همدیگه دوییدیم که در نهایت مسعود شاکی شد و کاملا ما رو توجیه کرد که بسه و زان پس ما دختران و پسران خوبی شدیم ! در این اثنا ما البته با فرگل هم صحبت کردیم و بسی جاش رو خالی کردیم و سپس تصمیم گرفتم برگردم بوف . سورنا و مهرناز با کمال مهربانی(:D) و اینا منو اسکورت کردن تا دم بوف و بعدش برگشتن !
و این پایان حضور من در میتینگ بود که البته باز هم دورادور دوستان رو کنترل میکردم ، کنترلم به حدی قوی بود که آرش نزدیک بود بره زیر ماشین و چون ما از این شانسا نداریم که یه کم بخندیم سورنا در نقش یک ابر قهرمان گوشی رو ازش گرفت و قطع کرد ! :D
در نهایت این که میتینگ خوبی بود و تا جایی که من بودم لذت بردم گرچه برخی دست های ... ببخشید پاهای پشت پرده بر روی روان من پشتک زدن ولی از حضور دوستان بسی لذت بردیم .
خیلی کف کردم از دیدن کمیل که از نمایشگاه به بعد چقدر بزرگ شده ، سورنا با برداشتن اون خط ریش تابلوش قیافه ش قابل تحملتر شده بود ، آرش که واقعا منو حیرت زده کرد خیلی خیلی مظلوم و ساکت بود و هرچی من کرم ریختم که یه کم صداش در آد هیچ عکس العملی نشون نداد ، مسعود کما فی السابق در تلاش بود منو کنترل کنه ( البته کمی تا قسمتی موفق شد ! :D ) ، مهرناز لطف کرد یادش رفت دفترچه منو بیاره ، علیرضا که اصلا از حضورش توی میتینگ چیزی نفهمیدیم ، مریم هم که حسابش رو به خاطر یک سری حرکات رسیدم ، سارا رو برای اولین بار دیدیمش ، احسان رو هم برای اولین بار دیدمش ولی از اونی که فک میکردم آروم تر بود ( از اون توصیفی که من باب برف بازی شنیده بودم منظورمه ! :D ) ، پرستو و فرزانه هم که دیگه گفتن نداره ! :D
در ضمن ، علیرضا آدم باید لارژ باشه ، نه تنها تولد میگیری ، کیک هم میدی ، شام هم میدی و کلا خرج میکنی ، به هر حال من باب این فاجعه انسانی و مصیبت الهی باید یه خسارتی پرداخت کنی دیگه ! :D
---------------------------------
اولیا حضرت، پادشاه سرزمین بیغروب...کسی که شما رو به وجد میاره...کسی که همه چیز رو در دست داره...دیری دیری...کمیل هستم!
ساعت یازده صبح، نور خورشید تا دسته رفته تو چشم.« ای خورشید، خودت و ماه با هم آره »
ساعت دوازده عین شبح سرگردان مشغول قدم زنی و کندو کاو در یخچال، یک عدد بطری خانواده آب خوردم و بعد هنوز احساس تشنگی میکردم...بنابر این به سمت شیر آب رفتم و عین اسب کلم رو کردم زیر آب یخ...
ساعت یک دراز کشیده بر روی تخت خواب و خیره به سقف اتاق - ویــــــــــژ...ویـــــــــــــــژ....« این کی میتونه باشه یعنی؟ »...ویــــــــــژ...ویـــــــــــــــژ...« ولش بابا، حسش نیست! »...گوشی به ته اتاق خواب پرتاب میشه...
دوباره به فاصله چند ثانیه...ویــــــــــژ...ویـــــــــــــــژ...« اه اه اه...این صدای ویبره مسخرهاش رو نرومه...بزار بینم کیه! »...و به سمت ته اتاق میرم و گوشی رو بر میدارم...« آرمینا! شایدم زیگیلینا...ای تو روحت که انقدر سمجی »...گوشی رو بر میدارم و بعد...
- سلام و اینا، چطوری؟
- سلام، تا الان خواب بودی؟
- آره...کم و بیش.
- پاشو بیا اینجا میتینگه!
- نه! کنکور دارم و اینا...![]()
- پاش و بیا خودت و لوس نکن...من ذلیل بشم، من پیش مرگت بشم، فدات بشم، تو رو خدا![]()
- جلف بازی در نیار، حسش نیست...![]()
از اونجایی که زیگیلینا خیلی سمجه مجبور به رفتن شدیم...تو ماشین:
- حسینه ارشاد!
راننده پیکان با لهجه آذری: مسیرم نمیخوره...
- مگه سد خندان نمیری؟
- چرا..
- خوب پس چرا لر بازی در میاری؟ مسیر میخوره دیگه...![]()
- پس بشین...( تو ماشین نشستم، بعد میگه: ) این حسینه ارشاد، چیکار میکنن، ارشاد میکنن؟
تو دلم گفتم: بعد میگن چرا آذریها رو اسگل میکنید و گفتم: آره بابا، امام حسین از کربلا خط مستقیم زده، با نیروی انتظامی مردم و ارشاد میکنن!![]()
ساعت دو و نیم به بعد رستوران بوف...سلام و علیک با ملت...دست علی بابت غذا درد نکنه و بعدش نشستم کنار سوری( سورنا خوندی نهادت شعله ور بشه ) ... یه دفعه دیدم برف میاد...دقت کردم دیدم یکی داره نخودی میخنده...بازم دقت کردم دیدم دونه دستمال کاغذیه...سه چهارتاش و برداشتم زدم تو صورت آرمینا...مهرنازم که نقش خرس مهربون رو داشت برگشت گفت: نکنید بابا! ( بعدم با استیل خودش شروع کرد خندیدن و من یک ساعت در کف خندهاش بودم و پی در پی اذیتش کردم البته این حالت ثابته مهرنازه:
)
رگبار دستمالها شدت گرفت در نتیجه جام رو با سورنا عوض کردم و رفتم کنار آرمینا، اول جدی نگرفت...چندتا دستمال بازم زد...در نهایت موهاش و گرفتم که اصلاح شد...خلاصه بعد از خوردن غذا و صحبت با علیرضا و چندتا تیکه اندازی و غیره که ثابت میتینگهای خز و خیله...در نهایت یک عدد ست کامل آشپزی تفال به آرمینا به خاطر اینکه دختر خوبی بود داده شد و بعد به هدف پارک فرهنگ رفتیم ولی سر از فرهنگسرا در آوردیم.![]()
همینطوری نشسته بودیم که دیدیم از اون بالا قابلمه میایه...یکدانه روانی هم داره میخوانه...این قابلمه زیر سر اسگل آرمینا بود...روانی هم احسان بود که صداش و ول میداد با موج هشت روی باند بیست و دو...خلاصه کم کم خرمر (مریم) اومد با پریسا که در ابتدای کار یکدور کامل خیس شد، بعد این و آرمینا افتادن دنبالم که یکدفعه دیدم یکی از پشت من و گرفته عین مورچه بالدار داره بال بال میزنه...نگو آرمیناست.![]()
خلاصه منم منتظر موندم که مریم یک عدد بطری نوشابه آورد رو من بریزه که بازم ریختم رو خودش و مریم هم که دیدم داره گریه میکنه با التماس گفت: تو رو خدا
بیا خیست کنم، عقدهای میشما!![]()
گفتم باشه...بعد رفتیم کنار شیر آب که خیسم کنه دستم و گرفتم روی فلکه آب و دوباره خیس شد، خلاصه که بعد هم مریم خواست آب بپاشه که البته یکم پاشید و. بعد هم مسوت نقش Zoro رو بازی کرد...بعد کم و بیش نشسته بودیم که دیدیم مسوت رنگش شده عین گچ دیوار و داره از کنار پاچه شلوارش پشم و اینا میریزه بیرون...( مسوت:
)
- مسوت چی شد؟![]()
- مسوت با ما صادق باش، بگو چی شده؟![]()
مسوت: گشت ارشاد اومده این بقل ...![]()
- ای تو روحت!
خلاصه رفتیم اونطرف پارک که باز مریم رو یکدور من...یکدور من و آرش خیس کردیم، بعدش باز یکدور من و بعد آرش خیسش کرد که در نهایت اومد از ما بخاطر اینکه بعد چند ماه روانه حمامش کردیم تشکر کرد.![]()
بعد برای اینیگو هدیه گرفتیم که یادگاری باشه و بازم خرس مهربون ( مهرناز) زحمت انتخاب و کشید و بعد هم به بهانه بستنی خوردن، نصف شریعتی رو رفتیم بالا...
تو بستنی فروشی![]()
- آقا بستنیهات قیمتش چطوریه؟ ( استیل ثابت فیس من:
)
اسکوپ بزرگ بدم یا اسکوپ کوچیک؟
من: فرقی نداره...میوهای باشه!![]()
سورنا که کلا هنگ کرده بود اظهار وجود نکرد...بعد یارو یه اسکوپ نشون داد من میخواستم بگم اینکه اندازه چیز موشه و گفت هشتصد تومن!
من و سورنا:
بعد گفتیم: بزار حالا مشورت کنیم، خدمت میرسیم و رفتیم بیرون و اینا...
درس اخلاقی میتینگ: در نهایت رفتیم آیس پک خوردیم و رفتیم بالا، مهرنازم که ماشاالله از اول تا آخر راه همینطوری میخندید نیشش باز بود...علی هم که فقط رو سایلنت کنار ما میومد...مریم و علیرضا و من هم که صحبت زیاد کردیم...مسوتم که تازه مثل من چوپان شده از لفظ گپ گپ استفاده کرد...آرش هم که چند ثانیه یه بار تیریپ لب بسته میخندید...اون پریسا هم که فقط تماشاچی بود...آرمینا هم نقش نخودی رو ایفا کرد...
در نهایت رفتیم به سمت قدس و همه از هم جدا شدیم و خلاصه بعدش چون هوا تاریک بود مریم و تا یه جایی بردیم، تقریبا جلوی در خونه داییش...بعدم برگشتیم خونه و ساعت 3 صبح خوابیدیم.
همین!
آرش م !
با تاخیر گزارشم رو مینویسم ولی دوست داشتم منم نوشته باشم ! خلاصه مینویسم !
ساعت 9 صبح بیدار شدم ، بعد از کلی غلت زدن و خمیازه و اینا یادم افتاد که امروز 4 تا میتینگ باید برم !! ونک ، پاسداران ، جنت آباد و آریا شهر !!
این تداخل ها هم باعث شد که توی هر چهار میتینگ یه ناراحتی ای پیش بیاد !
در هر صورت رفتیم ونک و اونجا مسعود و توحید و مهرناز و رضا و علی سارا بهمون اضافه شدن ! البته این رو بگم که با سورنا و تاخیر 20 دقیقه ایش رفتیم ! بعد از دقایقی چرخیدن اونجا بچه ها به نتیجه رسیدن که به سمت میتینگ پاسداران بریم . برای منم فرقی نمیکرد چون هدف دیدن توحید و رضا بود که اجابت شد و زمانش مهم نبود .
به سمت اونجا رفتیم ( بوف ) و با آرمینا و پرستو و یکی از دوستای پرستو مواجه شدیم .
نزدیک بوف پاسداران
مسعود : آرش ، فقط با آرمینا شوخی و اینا نکنیدا !
سورنا : آره آرش ! راس میگه مسعود ، حواستو جمع کنا بوقی !
مهرناز : آره فکر میکنم اینطوری بهتر باشه !
آرش : اممم ... یعنی آرمینا با منم آره ؟! :دی
مسعود : مردکِ بوقی آرمینا با منی که برادرشم و ده سال ( : همر : ) ازش بزرگترمم آره ! چی میگی !
سورنا : مرتیکه کودنِ ... ( اشاره به بی شخصیت بودن سورنا :دی ) اگه میدیدی چطوری با سُس افتاده بود دنبالِ من و دانیال دیگه همچین حرفی نمیزدی !
آرش : در هر صورت من کلی دوست دارم اذیتش کنم ! بالاخره دارم میبینمشا ! :دی
مسعود ، سورنا ، مهرناز ، سارا و ... : :وای ویت :
و به این صورت شد که من تصمیم گرفتم آروم باشم و کلا مودب و تیریپ بچه های خوب و در واقع مثل همیشه ( با صرف نظر از میتینگ تنگه واشی :دی ) و فکر میکنم موفق هم شدم . نشستیم و بعد از اینکه آرمینا روبروی من قرار گرفت و مشغول پرتاب ذرات ریز دستمال کاغذی شد .
آرش : باب مسعود یه ذره دیگه خب ! عهه !
مسعود : :چشم غره: باب بزار پرتمون نکنن بیرون آرش !
آرش : خب پس چرا کمیل اذیتش میکنه ؟! ایناها داره موهاشم میکشه ! :دی
مسعود : تو کوچولویی خب ، کمیل از تو بزرگتره ها :دی
آرش : 8-|
و به این صورت شد که به دلیل رفتار نرمال آرمینا که البته منطقی هم نبود ، از طرف مدیران رستوران یک دست سرویس تکمیل آشپزخانه قرمز رنگ به پاس این خودداری هاش اهدا شد ! ضمنا اشاره کنم به این که علی هزینه غذای همه رو متحمل شد :دی
بالاخره بعد از رسیدن علیرضا و احسان به سمت پارکی در اون حوالی حرکت کردیم ، البته پرستو و دوستش هم جدا شدن از ما ... ضمنا توی اون پارک یه برگه ای هم چسبونده بودن که من عکسش رو در اولین فرصت میزارم !
بالاخره مریم و پریسا هم به جمعمون اضافه شدن و مشغول آب بازی با کمیل و آرمینا و اینا شدن !
آرش : مسعود ... منم برم یه ذره آرمینا رو خیس کنم با کمیل ؟!
مسعود : ای بابا ! چقدر بچه بدی شدیا ! بچه جان پنج مین نمیتونی بشینی سره جات ؟!
آرش : عهه !
بالاخره آرمینا تصمیم گرفت بره و سورنا و مهرناز هم اون رو رسوندن به جایی که خانوادش میومدن دنبالش ! ( اگه خواستید بگید آدم قحطی بود که اینا رفتن ، تو کامنتا نگید ممکنه این دو تا ناراحت بشن :دی )
دقایقی بعد با حمایت های همه جانبه از طرف کمیل و ظروف یک بار مصرف ، سورنا توسط من و مریم توسط هر دو نفر خیس و اینا شدن که کلی مایه خنده شد !
در این حین به چند نتیجه رسیدیم :
1- مریم فردی بی عرضه و نا جیگر ! در آب بازی است !
2- کمیل دونده ای خوب و جیگر در ... اهم ( :دی ) است !
3- مسعود موجودی درنده خو برای شکار و بی عرضه در حفظ شکار است ! :دی
4- سورنا فردی ابله در آب بازی است ! :دی
بالاخره از پارک خارج شدیم و به کتاب فروشی ای رفتیم برای خرید هدیه ای برای علی !
گوشی من زنگ میزنه : !
...
آرمین : راستی چقدر عبوس و بداخلاق و غیره بودی !
آرش : آره آره میدونی ، من خیلی عبوس و بد اخلاقم همیشه :دی تازه دلیلشم دادش مسعودتون بود !
آرمین : مسعود خیلی شلوغش کرده بود ، من فقط یکم شیطونم !
آرش : آره آره میدونی یکم فقط شیطونی :دی
بالاخره خرید تموم شد و حرکت کردیم !
سورنا : عهه ! خاک تو سرت آخه آدم این همه با دوست دخترش حرف میزنه ؟!
آرش : امممم ... آرمینائه عزیزم !
سورنا : جدی ؟! و گوشی رو از دستِ من میگیره : فکر نمیکردم احمق باشی که با آرش انقدر حرف بزنی ! :دی
آرمینا : ... ( نفهمیدم چی گفت خب ! :دی )
نیم ساعت بعد :
مهرناز : ای بابا ! چقدر حرف میزنی ؟ کیه ؟
آرش : آرمینا !
مهرناز : دی
نیم ساعت بعد :
مسعود و احسان : کیه ؟
آرش : آرمینا :دی
نیم ساعت بعد :
سورنا : هنوز آرمینائه ؟!
آرش : اوهوم :دی
و به این صورت میشه که گوشی رو قطع میکنه سورنا و من مجددا تماس میگیرم و عذرخواهی و اینکه بعدا حرف میزنیم !
مجددا گوشی زنگ میزنه :
- آرش جان ، میتینگ جنت آباد رو یادت نره ها !
آرش : نبابا این چه حرفیه ! حتما میام !
مجددا گوشی زنگ میزنه :
- ببین آرش ، نیم ساعت دیگه میتینگمون تو آریا شهر شروع میشه ها ! بیایا !
آرش : آره بابا ! نیم ساعت دیگه اونجام !
مجددا گوشی زنگ میزنه :
منزل ( نه اون منزل ! منظور خانوادس :دی ) : 8.5 مهمونیه ها ! ما نمیایم خودت باید بری !
آرش : آره بابا دارم میام مهمونی :دی
و به این صورت میشه که بزور به مهمونی هم که البته مضمونش هم جالب نبود رسیدم و اینجوری کلا میتینگ برام با تلفن گذشت ! :دی
- قصه از کجا شروع شد؟! از گل و باغ و جوونه... از صدای مهربون و... یه سلام عاشـ...
- مردیکهی جفنگ!! گزارش میتینگ باید بنویسی...
- عزیزم... اون «می»ِ میتینگ ماله حال استمراری نیست، نیمفاصله که نمیخواسـ...
- به تو مربوط نیست!
حوالی ِ 12 ِ ظهر، یک تماس تلفنی با سورنا برقرار شد:
- سورنا... کی میریم؟!
- من همین الان از شمال اومدم... یه ربع به یک میریم!
و گیرندهی تماس در حال کف کردن تلفن رو قطع کرد. ماشالا این پسر چه سرعت عملی داره!
حوالی ِ 1 بعد از ظهر، یک تماس تلفنی با من برقرار شد:
- کجایی؟ من دم ماشینای تجریشم...
- الان میام!
چند دقیقهی بعد، من به صورت کف زده دنبال سورنا میگشتم، آخه چون ذاتاً مینیاتوره پیدا کردنش خیلی سخت بود. خلاصه بعد از احوالپرسی قرار شد که ماشینا رو بیخیال بشیم و بابای من که تجریش کار داشت مارو برسونه. توی مسیر به این نتیجه رسیدیم که این احتمالاً اولین میتینگیه که من به موقع میرم که البته سورنا گوشزد کرد که دومیه!
بعد به رستوران رسیدم (بماند که توی مسیر من به زنگ گوشی ِ سورنا گیزر دادم و بابام هم به من گیزر داد که من نباید انقدر کلیوم به ملت گیزر بدم و اگه انقدر گیزر بدم مث گشت ارشاد میشم که هی به ملت گیزر میدن! :دی) و با یک جماعتی روبهرو شدیم که شخصاً همشونو نمیشناختم. بعداً کاشف به عمل اومد که بچههای درن شانن (حمید و مهدی و دوتا دیگه هم بودن که یادم نمیاد اسمشونو! :دی) و یه سلامعلیکی کردیم (اونا منو میشناختن انگار! :دی) و منم رفتم توی کف لیست حضور غیاب ملت و بعد از اینکه اسم سه چهار نفری رو کلاً ازش حذف کردم و یه کلیدی هم روی این موضوع کردم که چرا اسم من رو دوباره «علیرضا» نوشتن، رفتم تو. آها، با سهیل هم دم در سلامعلیک کردیم.
طبقهی پایین (معماری ِ میتینگی ِ پولین، معکوس ِ بانی چاوه!! اگه توی هم ضربشون کنی جوابش یک میشه! :دی) با جمعیتی روبهرو شدیم که توی نگاه اول هیچکدومشون آشنا نبودن. البته رضای عزیز که از آخرین بار که من میتینگ تولد جادوگران (پیارسال) دیده بودمش خیلی تغییر کرده بود، ولی خب خیلی خوب بود که اون اول منو شناخت مجدداً! :دی مجتبی هم اول منو نشناخت و طبیعتاً من هم اونو نشناختم و کلی دپرس شدیم که اون اواخر میتینگ همدیگه رو پیدا کردیم! خانم شیده هم تشریف داشتن و دوتا خانم دیگه هم بودن که نشناختم اون اول. میلاد جان هم اونجا بودن که خیلی خوشحال شدم از دیدنشون و بعد از تمام این جماعت یک چهرهی آشنا بالاخره دیدم که مایهی شعف شد و خدا عمرش بده :دی! سینا بود... غیر از اینا شهاب هم بود که خب تازه دیده بودمش.
بعد هم یک بحثی منباب ِ آلبوم متالیکا شروع شد و دوستان اتفاق نظر داشتن که با توجه به دموهایی که از آلبوم جدید منتشر شده خیلی این آلبوم مزخرفه و بعد مستحضر شدیم که همهی دموهایی که ملت میگفتن تقلبی بوده. بعد هم خانم کریمی تشریف آوردن که کلی مشعوف شدیم از قضیه...
کلاً به تدریج مسوت اومد، مهرناز و پریسا و مریم اومدن، کمیل اومد، آرش هم اومد و عملاً میتینگ از اونجا شروع شد! :دی با توجه به اینکه هر چهل ثانیه یک بار کل کل لفظی و عملیات مریمضایعکنی صورت میگرفت پیشبینی میشه که مریم به زودی خودکشی کنه. مهرناز هم توی این هیر و ویری و در اثنایی که من و کمیل در حال تشریح فناوری ِ اختراعیمون بودیم این سر رسید آرمینا رو هی میکرد تو حلق من و میگفت یه جمله بنویس! :دی این سر رسیده بخش سخت میتینگ بود، هیچکس هیچ چیز خاصی تو مخش نبود... یک بار هم مهرناز واسهی همون سر رسید نزدیک بود از روی صندلی سقوط کنه. معلوم نبود چرا همش سر رسیده توی صفحهی 28 شهریور و 20 اردیبهشت باز میشد :hammer:
دیگه نکات دیگهای اونجا بود، نرسیدن غذا به من و کمیل و فکر کنم سورنا بود که در نهایت به شکل رابینهودی یه چیزی به بدن رسوندیم و بعد با حرکت اجرایی کمیل روی سالاد، اشتهای من کور و کر و معلول شد. نکتهی بعدی تهدید جماعت توسط کیکها بود که در نهایت فقط بخش کوچیکی از چونهی من کیکی شد. دیگه اینکه ملت پیتزاشونو با هرچیزی که دم دست بود میخوردن، سس سالاد، شکلات کیک و دیگر موارد... :دی
فراز هم یه معذرت خواهی ارزشی انجام داد و کمیل هم مثلاً سخنرانی کرد و مجتبی هم به خاطر یک سری تیکههایی که من انداختم بد نگام کرد و باز به خاطر یک سری تیکهی دیگه هر پنج دقیقه یکبار با ضرباتی از سوی مسوت (مدیر بخش باناموسی!) روبهرو میشدم. یه بار هم برق رفت که همه به سمت کمیل هجوم بردن که نگهش دارن! :دی
همه به افتخار مقاومت گوشی ِ من و گوش ملت و تلفن آرمینا یه صلوات بلند فرستادن! :دی بعد هم که یک موجود ارزشی به همراه خواهرش که اصولاً خیلی با شخصیته (برعکس خودش) اومد که ایکاش خبرش میومد :دی... رابین هودی بود واسه خودش... همه رو لخت کرد و رفت :دی دانیالو میگم! :دی
بعد از همهی اینا میتینگ رسمی تموم شد و ملت درن شانی خدافظی کردن و تا تجریش با مجتبی و رضا و خانم شیده و یک خانم دیگه هم بودن همراه بودیم و کمیل هم توی مسیر پیچوند و ما هم به پارک کذایی رفتیم. بعد از اینکه یک عده دانشجو رو نابود کردیم و اون آلاچیقه رو فتح کردیم یک سری صحبتا شد که من توی فکر رفتم و کلا داشت خوش میگذشت که همون پیرمرده که دفعهی پیش به آرش گیزر میداد اومد و کلا خیلی بددهن بود و من ترجیح میدم باقی ِ مسائل رو نگم :دی فقط بگم که داشت یه چیزی به اسم دعوا پیش میومد بین همه! :دی
بعد هم با یه استراتژی ِ خاص رفتیم دربند و بعد از اینکه ملت یه دستی به آب رسوندن رفتیم بالا و سورنا و من دائماً یه جمله رو با مضمون خیلی بالا نریم ریپیت میکردیم. بعد رفتیم نشستیم و خیلی حال داد و فهمیدیم آرش نه چایی دوست داره نه قلیون :دی... قلیونه ما هم کلا مانکن بود و عمل بایپسه معده کرده بود و هرچی دانیال و مهرناز و یارو و سینا زور زدن چاق نشد انگار :دی
بعد هم توی مسیر پایین از صحبتهای مهرناز خیلی استفاده بردم شخصاً (منباب داروی میگرن، مجلهی کامپیوتری، انتخاب رشته و..) و سورنا هم هر از چندی منباب عزب بودن هذیون میگفت و آرش هم پارازیت بود و مریم میخواست تا تجریش پیاده بره و فیالواقع باغ وحشی بود واسه خودش! :دی
آخرش هم من و آرش و سورنا از باقی ِ ملت خدافظی کردیم و رفتیم خونمون... خوش گذشت، آرمینا و تینا و همراهاشون هم خیلی بوقن که نیومدن، چششون درآد، خیلی خوش گذشت... :دی
=======================================
آرشم
خیلی کامل نمینویسم ! خلاصه ! فکر میکردم مثله همیشه سورنا زنگ میزنه که کی بریم و اینا و به همین دلیل نشسته بودم پای پی سی تا ساعت یک و نیم ! که آرمینا گفت پاشو برو و دیرت میشه و اینا ، زنگ زدم به سورنا !
- کدوم گوری هستی ؟!
- من دارم میرسم ، نزدیکه رستورانم !
- ... ( به دلیل اینکه خانواده حضور داشتن نشد گفتگوی ارشاد آمیزی باهاش داشته باشم ) خیله خب ! منم میام !
زنگ زدم به آژانس انتهای کوچه که یک عدد ماشین با سرعت نور و اینا میخوام ، بالاخره اومد و سوار شدیم و میتونم بگم در عرض یازده دقیقه ، من از دهکده المپیک به رستوران پولین رفتم ! اگر میدونستم افرادی که توی آژانس ها هستن انقدر جوگیر و پایه ان ، همیشه از این جور ماشینا درخواست میکردیم :D
بالاخره سلام علیک کردیم با ملت و ماچ و بوس و این حرفا ! عموما رو نمیشناختم ، ولی خب ، گویا اونا میشناختن ! از نکات جالب رستوران میشه به موارد زیر اشاره کرد :
1- توصیه مدیر رستوران به دخترها و گفتن اینکه آروم تر حرف بزنید و لطفا آرامشتون رو حفظ کنید و این حرفا ! :دی
2- دفترچه ای که آرمینا داده بود به مهرناز که ملت توش یه چیزی بنویسن و نکته جالبش اینکه دفترچه دستِ هر کسی میفتاد باعث میشه دقایقی سکوت مفرط توسط اون فرد رو شاهد باشیم که ای کاش چندین دفترچه بود و هر کدوم رو میدادیم دسته یکی ! :دی
3- شکلات خوشمزه ای که به لطفه آرمینا در اختیار مهرناز قرار گرفته بود و در اختیار من قرار گرفت ! شکلات رو گذاشتم توی جیبم و بعد احساس کردم آب شد ، در نتیجه گذاشتمش روی میز و شکلات مریم رو برداشتم به جاش و خوردم ! که البته شکلات مریم بعدها توسط کمیل به فنا رفت و نتونست بخوره :دی
مهرناز : به آرمینا غر نزنی که چرا نیومدا ! بیا اینم آرمینا داد !
آرش : :وای ویت: به به ! چقدر خوشمزه ! ولی خب بزار دستم به آرمینا برسه !
مهرناز : چرا خب ؟!
آرش : باب بوقی قرار بود با کلی دختر بیاد ! اصلا جوه صمیمانه میتینگ رو خراب کرد ! :دی
مهرناز : :وای ویت: :چشم غره:
4- سقوط ناتمام مهرناز از روی صندلی به دلیل گرفتن دفترچه از دست علیرضا ! که متاسفانه به سرانجام نرسید و ما نتونستیم با برخورد سر مهرناز با شیشه یکی از میز ها و ترکیدن سرش یک صحنه طنز و خنده دار داشته باشیم :دی
5- رفتن برق رستوران و استفاده از برق اضطراری و ناتمام ماندن افکاره مخوف و دوست داشتنی ( :دی ) حاضران میتینگ !
6- گفتگوی آرمینا به وسیله تلفن همراه با حاضران میتینگ که نو آوری جالبی در خز کردن میتینگ از راه دور بود ! و اینکه تونست از پشت تلفن شیطونی های همیشگیش رو به بار بنشونه :دی
7- خورده شدن بخشی از پیتزای سورنا با سُس سالاد توسط من و مسخره کردن ملت به این دلیل و سپس تموم شدن سس سالاد بدلیل حمله ی بیجای ملت توسط قطعات پیتزای سورنا که در پی توصیه من بود : بوقیا ! شما اول یه تیکه از این پیتزای رایگان ( :دی ) رو با این سسِ سالاد بخورید ، بعد جیغ و داد کنید :دی
8- تلاش های مستمر و زننده مهرناز برای کشیدن انگشتر از دستِ من زمانی که داشتم با آرمینا صحبت میکردم که کلا بیناموسی تلقی میشد ! اصلا چه معنی داره که دختر نزدیکِ یه پسر بشینه ! و مهمتر از اینا دستشو بگیره و مهمتر از این بخواد یه انگشتر رو از دستش در بیاره ! :دی اه اه ! از مریم یاد بگیرید :دی گفتگوهای در این باب :
آرش : خب چه خبر آرمینا ؟!
مهرناز : اِ ! این انگشترو در بیار ببینم !
آرش : اِ ! باب دستو ول کن این کارا چیه ملت فکرای بد میکنن !
آرمینا : به تو چه ! دوست داره دستتو بگیره اصلا !
آرش : آرمینا جان تو ... اینجوری :دی
آرمینا : راس میگم دیگه خب ! به تو چه اصلا ! راستی تو دفترچم بنویسیا !
آرش : عمرا ! هر وقت اومدی دیدمت مینویسم !
آرمینا : اه ! لوس ! بنویس دیگه !
آرش : نچ ! نمینویسم
آرمینا : ننوشتی دیگه نه من نه تو !
آرش : اصلا اصرار نکن ! :دی
و مواردی دیگر که در ذهنِ بنده نیست در حال حاضر !
بالاخره جدا شدیم و من و سورنا و مسعود و علیرضا و مهرناز و کمیل و مریم و پریسا و سینا و دانیال و خواهرش و رضا و دو تن دیگر ( اگر میگفتم کلا ملتی که تو میتینگ بودن سنگینتر نبود ؟! :دی ) به سمت تجریش رفتیم و اونجا ملت بعد از کلی نظرسنجی به این نتیجه رسیدن که برن برای قلیان!! و چای و اینا که فوق العاده جالب ضایع شدن و برگشتن ! البته فکر میکنم به دلیل نارضایتی من بود ، چون اصلا علاقه ای به این دو مورد ندارم همونطور که علیرضا هم بهش اشاره کرد :دی
در نتیجه به سمته پارکی که در اون اطراف بود و پاتوق همیشگی رفتیم ، بعد از کلی حرف و شوخی و ادا و ارزشی بازی و این موارد ، یک عدد سرایدار پارک ( همان مردکه همیشه گیرز :دی ) مشاهده شد که البته ملت توجه نکردن و به شوخی هاشون ادامه دادن ! که بالاخره ایشون به سمته ما حرکت کردن !
در افکاره آرش : نــــه ! من که استثناً این دفعه هیچکاری نکردم ! پس یعنی چی میخواد بگه ؟!
پیرمرد : شما ها خجالت نمیکشید انقدر جیغ و داد میکنید ؟ دسته دوست دختر دوست پسراتونو بگیرید و برید !
سینا : خب مگه چیکار کردیم !
پیرمرد : همه دارن نگاه میکنن یه جوری !
سینا : خوب اونا فضولن !
پیرمرد : اصلا ... ( یک عدد فحش فوق العاده کیوت که علی الرقم میلِ شدیدم نمیگم :دی ) اونا ! پاشید برید !
مسعود : به چه حقی فحش میدی تو ؟
آرش : اِ ! مسعود این چه حرفیه ! به نظره من این حرفه شما واقعا متین بود ، اصلا همچین فحش هایی بعضی مواقع فوق العاده لازمه ! البته از شما سنی گذشته ، اگه یه اشاره میکردی من خودم اینو تک تک به اینا میگفتما :دی
و مواردی که دیگه نیاز نیست بگم ! یه نکته جالب ! من از بخشی از این دعوا فیلم برداری کردم ، دقیقا در این فیلم مسعود و پیرمرد و مریم و سورنا و سینا و ... حضور دارن و فریاد های پیرمرد رو میشنویم ! اگر کسی خواست میتونه بعد از مقادیری باج دادن به بگه که براش بفرستم ! :دی
بخشی از صدایی که در فیلم شنیده میشه :
علیرضا : بیا بریم آرش
پیرمرد : برش دار برو !
مسعود : غلط میکنی فحش میدی
یه دختر : ااااا وای !
علیرضا : ای بابا دعوا شد !
پیرمرد : برو تا نکشتمت !
مسعود : بیا بکش !
مریم : سره گردنس ؟
مسعود : آخه فحشه پدر مادر میده !
دانیال : آقا مسعود ول کن ، از تو بزرگتره ! بیا دیگه
فیلمه سال ! شک داشتید که من کلی هنر دارم توی فیلم برداری ؟ عمرا بدم بهتون ! :دی
بالاخره رفتیم و ملت پس از بحثهای بسیار در زمینه این دعوا و البته کناره گیری های آرش و علیرضا از دعوا ( :دی ) گیر دادن که بریم دربند ! البته اینو لازم میدونم اشاره کنم که بعد از داد و بیداد های پیرمرد سرایدار مقادیر زیادی جک و جوون خیلی خفنز اومدن و دقیقا اگر دعوا شروع میشد ، الان دیگه افرادی که توی میتینگ بودن وجود نداشتن که بخوان اینجا رو بروز کنن و شما باید فقط توی همون پسته تنگه واشی نظر میدادید :دی
من خداحافظی کردم و با گیرزهای دانیال بالاخره به سمت دربند کشونده شدم ! اونجا قلیون و این حرفا ملت استعمال ! ( از نوع خارجی :دی ) کردن و بالاخره برگشتیم ! و خداحافظی و اینا !
مهرناز : ببین آرش ! این انگشتره که این وره نشونِ ... اهمه ! :دی
آرش : اممم ، خب مهرناز خیلی خوشحال شدم و اینا ! :دی
به همراه علیرضا و سورنا سواره ون شدیم و به سمت آریا شهر رفتیم !
علیرضا : به نظرم داتک بهتره !
سورنا : آره منم میخوام دی اس المو عوض کنم !
آرش : به نظرم فقط صبانت !
علیرضا : نه کمیلم میخواد عوض کنه ، خوب نیست دیگه ... امم راستی آرش میدونی این انگشتری که اون وره ( مهرناز این ورو گفت :دی ) نشونه ... اهمه ؟ :دی
آرش : خب فکر میکنم داریم میرسیم دیگه :دی
سورنا : چرا چرت میگی ! کلی مونده که حالا :دی
آرش : ( شکلک سوت )
و به این صورت میشه که بعد از مقادیری بحث که نیاز به بازگو کردن نیست و مقادیری بحث که صورت گرفت و باز هم نباید گفته بشن در اوایل و اواسط میتینگ ، میتینگ به پایان رسید !
توسط آرش بروز شد ! لینکه فیلمه دعوا :
http://meeting-ma.persiangig.com/video/MOV00009.zip
مثل اینکه قراره اولین گزارش این بلاگو من بنویسم.با تشکر از سورنای عزیز که وبلاگو ایجاد کرد
در میتینگ قبلی که در پارک ملت و تجریش بود(در وبلاگ مریم و خودم یه اشاره ای به این میتینگ شده)،قرار گذاشتیم که برای رفتن به تنگه ی واشی برنامه ریزی کنیم.
اصلا فکر نمیکردم قرارمون از حرف فراتر بره.واقعا باید تشکر کنم از مهرناز عزیز.با تلاشی که کرد تونست برنامه ی سفرو بریزه.
از اونجاییکه یک ون بیشتر نبود و ظرفیت هر ون ده نفره،کار هماهنگ کردن خیلی سخت بود.من و مهرناز رسما دیوانه شدیم از دست ملت.چند تا مشکل عظیم این وسط بود.
در دسترس نبودن چند نفر از دوستان که خیلی علاقه داشتیم همراهمون باشند.مثل تینا و دختر عموش.آخر سر هم نشد بهشون خبر بدیم.
دعواها و دوستی های بین بچه ها:یکی میگفت اگر فلانی بیاد،من نمیام.اون یکی میگفت اگر فلانی نیاد من نمیام.
اولیت دادن به بچه ها:اینکه کیو اول بگیم.کیو آخر.در این مورد جا داره به شدت عذرخواهی کنم از رفقایی که بهشون گفته نشد.چون واقعا ظرفیت محدود بود.
قطعی شدن حضور اونایی که بهشون الویت داده شد:این مشکل فاجعه بود.مثال عینی میارم.مریم و پریسا تا شنبه میخواستن بیان.شنبه که شد،بنا به دلایلی اعلام کردن که نمیتونند بیان.البته دلایلشون انصافا منطقی بود و اصلا ناراحتی در میان نیست.کمیل جان تا یکشنبه قرار بود بیاد.بعدش زد زیرش.که دلیلش اصلا منطقی نبود و من دیگه برای میتینگ بهش اطلاع نمیدم.از دوستان هم میخوام که بهش اطلاع ندن.چون دومین میتینگی بود که پیچوند.
سینا اول قرار شد بیاد.بعدش گفت نمیام.بعدش گفت میاد.بعدش گفت با دو تا از فامیل ها میاد.بعدش دوتا شد یکی.آخرش هم تنها اومد.
دانیال ظرف سه ساعت سه بار تغییر نظر داد تا آخرش حضور خواهرش رو قطعی اعلام کرد.
خودم سه بار حرفمو عوض کردم.اولش گفتم دختر خاله هام میان.بعدش زنگ زدم ولی زدن زیر حرفشون و نیومدند.بعدش گفتم نمیان.دوباره اعلام آمادگی کردند برای حضور.در آخر هم نیومدند.
بدبختی اینجاست که همه دو روز مونده به سفر اعلام میکنند که نمیتونند بیان.توی اون دو روز به هرکی برای جایگزین شدن خبر دادیم،پاسخ داد:دیر گفتید و نمیتونم بیام.
این شکلی شد که آخرش دو تا صندلی خالی موند و هشت نفر بودیم برای رفتن به تنگه:
سینا،خودم(مسعود)،دانیال،آرش،سورنا،مهرناز،فرشته،دلارام
قرار شد هرکی برای ناهار خودش یه ساندویچ بگیره و بیاره
اما روز قبل از سفر قرار ها به نوعی تغییر کرد:
مهرناز:مسعود تو داری میری هایدا بگیری؟
من:آره.
مهرناز:برای من و دوستم هم بگیر
سورنا:تو چی میگیری مسعود؟
من:هایدا
سورنا:پس برای منم یکی بگیر
سینا:داوشی هرچی برای خودت گرفتی برای من بگیر
بعدا که مشخص شد فامیلشون هم میاد گفت:داوشی دو تا بگیر
زنگ زدم به آرش:آرش جون یادت نره ها.باید یه ساندویچ بگیری برای خودت و بیاری.
آرش:هرچی سورنا گرفت.میگم برای منم بگیره
من:پس یه ساندویچ هم برای تو میگیرم.
دانیال:مسعود برای منم یکی بگیر
این شکلی شد که بنده ساعت ده و نیم شب با داداشم رفتم هایدا بگیرم.اما ساندویچ آماده نداشت و نیم ساعت طول کشید تا درست کنه.داشتم پول ساندویچ ها رو حساب میکردم که دانیال زنگ زد:
خواهرم هم میاد.دو تا بگیر
من:آقا هشتا رو بکن نه تا
اینچنین شد که یخچال ما هنوز بوی کالباس میده.عکسی به شدت تیره را از آن یخچال میتونید در اینجا ببینید
در طبقه ی اولش شاهد یک کیسه ی هایدا هستید و تعدادی نوشابه.در طبقه ی دوم الویه ای هست که برای خوردن برده شد اما چون نون نداشتیم،ریختیمش دور.طبقه ی سوم هم یک کیسه ی هایدا هست.
قرار بود ساعت پنج و ربع من ،مهرناز،دانیال و خواهر دانیال رسالت باشیم.در نتیجه شبش نخوابیدم و مشغول آماده کردن وسایل،اصلاح صورت،رفتن به حمام و ... شدم.شانس آوردیم که داداشم شبو بیدار به سحر میرسونه.وگرنه ماشین گیرمون نمیومد.همچنین اون همه ساندویچ رو به تنهایی نمیتونستم ببرم.
حسام(داداشم) منو برد رسالت.اونجا هم دانیال و دلارام وایساده بودن جلوی مسجد.مهرناز هم اون طرف تر وایساده بود.
جالب اینه که نشناخته بودن همدیگه رو.یکی نیست بگه بر فرض هم که قیافه ی هم یادتون نبود،آخه کدوم آدم عاقلی ساعت پنج و ربع صبح میاد جلوی مسجد رسالت بایسته؟
خلاصه سوار شدیم و ده دقیقه به شش رسیدیم ونک.رسیدیم اونجا و دیدیم یک جوان بسیار خوشتیپ(عکس خیلی سیاهه) همچون این مسافرانی کز شهرستان آمده اند،کیف را زیر سر نهاده و چندین پادشاه را در خواب میپندارد
http://meeting-ma.persiangig.ir/image/TangeVashi(21mordad)/DSC04300.JPG
اسم اون جوون خوشتیپ سینا بود.تا ساعت شش و بیست دقیقه منتظر موندیم که فرشته(دوست مهرناز) بیاد.در این مدت منو و سینا حرکت بر روی میله ی گرد رو تمرین کردیم اما هردو نا موفق بودیم.دوستان هم یک جای بسیار زیبا که عطرش بسان رایحه ی پیچیده در کارخانه ی ادکلن سازی خوش بود(مرلینگاه ونک) را انتخاب کرده و کنارش ایستاده بودند.
توی ون حکم بازی کردیم.
اولش منو و آرش بودیم.سینا و دانیال.یه سوتی خیلی فاجعه من دادم.یه سوتی خیلی فاجعه آرش داد.باز هم بردیم اون دستو.بعدش به دلیل همون سوتی که من دادم،سینا کری خوند.
مهرناز اومد جای آرش نشست.دانیال جای سورنا.
دست اول رو بردیم.دست دوم حاکمی رو دادیدم.دست سوم رو دانیال و سینا بردند(شدیم 2-1 به نفع من و مهرناز).دست چهارم من حاکمی رو دادم و دست پنجم کت شدیم
حساب کار 4-2 شد به نفع سینا و دانیال
بعدش وارد روستای واشی شدیم،ملت خسته داشتن چپ چپ نگاهمون میکردند.در هراس از آنکه با بیل و کلنگ بیوفتن دنبالمون،ورق ها رو جمع کردیم.
نکته:عکس پشت ورقش نشون داد که دانیال یک جوات مخفیست
خیلی تعریف کردم.باقی ماجرا رو میسپارم به دوستان.فقط آرش خیلی باحال بود.یه کیف حاوی چند ملیارد دلار پول نقد داشتیم.دادیم به آرش بیاره.دوستان ماجرای کیفو توضیح میدن.یه اسبه بود علاقه ی بسیاری به آرش پیدا کرد.
چند تا مکان خوف پیدا کردیم.
بنده به عنوان کاپیتان این تور،بارها توجه دوستان رو به پیام های ارزشی جلب کردم
http://meeting-ma.persiangig.ir/image/TangeVashi(21mordad)/DSC00671.JPG
یه پارتنر خیلی جیگر پیدا کردم.
دو تا دوست دختر خوشگل پیدا کردم.که یکیشون خیلی خشن بود و خواست اول کاری دستم رو بوس کنه.در نتیجه پرتش کردم اون طرف
ولی دومی خیلی خانوم بود.همذات پنداری خاصی باهاش پیدا کردم.
عکس اولی
http://meeting-ma.persiangig.ir/image/TangeVashi(21mordad)/DSC04309.jpg
عکس دومی
http://meeting-ma.persiangig.ir/image/TangeVashi(21mordad)/DSC04338.jpg
سینا میخواست یا یکی از دوست دخترهام عکس بندازه.که نتونست.
فرشته کاری کرد که حالم از گل ، گلدون ، باغبون ، مغازه ی گلفروشی ، شامپو گلرنگ ، قاسم گلی و هرچیزی که درونش گل داره،بهم بخوره.
نشون دادم که اصلا اهل قلیون نیستم.
پایان گزارش مسوت
--------------------
سورنام:
ما همینجوری پیش میرفتیم و به کم کم نزدیک به تنگه اول میشدیم که متوجه شدیم آرش بین ما نیست.با کمی جستجو آرش رو در حالی که به شدت به یه تیکه چوب سفید چسبیده بود و باهاش راز و نیاز میکرد پیدا کردیم.پس از کلی تلاش وی رو از چوب کندیم و دنبال خودمون کشوندیم.
البته بعد ها خودمون رو نفرین کردیم که چرا اون چوب رو همراه خودمون نیاوردیم!!
خلاصه نزدیک آب شدیم من با سرعت رفتم تو آب..چون من چندین بار رفته بودم خب برام عادی بود،این بچه ها بودن که فکر کردن که آب سرمای ملایمی داره که من اینجوری رفتم تو آب..اونام همانند من به درون آب اومدن که به ناگه صدای جیغ و دادشون هوا رفت.من برگشتم میخواستم فحش بدم دیدم اا اینجا بچه های خودمونن..پس برگشتم و به همراه اونا و با تزریق روحیه اونها رو به جلو کشوندم.بعد شاهد اینکه میگفتن اه چقدر سخته و پس کی تموم میشه و اینام بودیم ولی وقتی که به آخر تنگه اول رسیدیم ملت با غرور اعلام میکردن که راه به شدت کوتاه بوده و براشون خیلی ساده ست عبور از اونجا.
از طرف دیگه من موبایلم هی زنگ میزد.هی اهمیت نمیدادم تا وقتی که بالاخره با عصبانیت برداشتم و دیدم که سازمان حفظ محیط زیسته.بعد از اینکه کلی صحبت کردیم فهمیدم که شخصی از گروه ما به شدت آلودگی(دود زیاد) ایجاد میکنه و این باعث میشه که لایه اوزون به خطر بیفته.پس به سمت فرشته رفته و بهش اخطار دادم.(دیگه بماند چرا بهش اخطار دادم)
اگر رفته باشید حتما میدونین یه مسافت طولانی بین تنگه اول و دوم وجود داره که تو گرمای تابستون هم صورت همه رو به شدت قرمز و نابود میکنه و هم اینکه تمام انرژی رو از بدن آدم میبره..حالا اینا به کنار قضیه فاجعه ماجرا اینه که آدم نگران پشتش و آرش هم باشه.چون هر لحظه احساس خطر با وجود این فرد برای پسرهای شرکت کننده وجود داشت به صورتی که تقریبا ما هم حواسمون به جلومون بود هم به عقبمون!!!
باز اینم به کنار ما مجبور بودیم به خاطر اینکه از انواع گلها کنده بشه هر 1 دقیقه وایستیم و اینم خودش کلی عذاب آور بود.
تو راه ملت به آرش زیاد نگاه میکردن..چون آرش به صورتی کیف رو دستش گرفته بود که همه فکر میکردن یا میلیون ها دلار توشه یا مدارک سازمان سیا در حال حمل شدنه.آرش هم با جدیت بهشون خیره میشد و خودشون جواب رو میگرفتن که قضیه خطرناکتر از این حرفاست.http://meeting-ma.persiangig.ir/image/TangeVashi(21mordad)/DSC04335.jpg
(نمیدونم چرا سیستم لینک گذاشتنم خراب شده)!
در طرف دیگه چون به شدت هوا گرم بود و همه خسته بودیم برای اینکه جو خنده دار و اینا باشه هی بهم دیگه تیکه مینداختیم و بقیه میخندیدن.باز این مورد باعث شده بود که خنده از روی دهن های ما خشک نشه.انصافا هم کلهم دوستانه با جنبن و هیچکس ناراحت نشد!همینجا از صمیم قلب از همشون تشکر میکنم که این سختی ها رو تحمل کردن و اینا.
در آخر هم به طور کلی عکسهایی که تو تنگه گرفتیم(فقط گلچین شده هاش)اینجا هست.میتونین برین و ببینید.
http://meeting-ma.persiangig.ir/image/TangeVashi(21mordad)/
پایان گزارش سورنا!
دو تا یوزر درست کردیم.یوزر و پسوورد اصلی رو خودم و مسوت نگه میداریم.یوزر دوم رو همگی خواهیم داشت.
نحوه ی نوشتن این شکلیه که یه نفر اولین پست گزارشو مینویسه.بعدش در شروع نوشتش مینویسه که این گزارش توسط فلانی نوشته شده.بعدش نفر بعدی پست جدید نمیزنه.درست بعد از پایان پست نفر قبلی،شروع به نوشتن میکنه.فقط مقل نفر قبلی باید در اولش بنویسه که این قسمت را هم فلانی نوشته.به همین شکل هرکی خواست گزارش بنویسه،مینویسه.
ممکنه گزارش یکی سی خط باشه.گزارش یکی دیگه دو خط.
ممنون و موفق باشید - سورنا !

